کد: ۱۰۸۷۹۶۸       تاریخ انتشار: ۷ شهريور ۱۳۹۵

حسين مسافرآستانه:
عدم ثبات مديريت، فرهنگ ما را نابسامان کرده است
براي اجراي نقشه مهندسي فرهنگي کشور نياز به هنرمندان و اصحاب فرهنگي در تراز فرهنگ و تمدن اسلامي ـ ايراني داريم تا بتوانند با توليد آثار متناسب، فرهنگ اسلامي ـ ايراني را در جامعه نشر دهند.
حسين مسافرآستانه از جمله هنرمندان متعهد عرصه تئاتر است که سالها در حوزههاي مختلف مديريت هنري کشور فعال بوده است. با ايشان گفتوگويي کردهايم تا با نظرات ايشان در مورد چرايي عدم اجراي نقشه مهندسي فرهنگي کشور در جامعه هنري کشور آشنا شويم:
 
 
طراحي نقشه مهندسي فرهنگي را چقدر در کشور ضروري ميبينيد و از نظر شما در صورت عدم اجراي اين سند بالادستي چه خساراتي متوجه فضاي فرهنگي کشور ميشود؟
فکر مي‌کنم بهتر است بحث را از قسمت دوم سوال شما شروع کنم. يعني ابتدا به اين اشاره مي‌کنم که اگر اين سند نباشد چه اتفاقي مي‌افتد. از آنجايي که عرصه فرهنگ عرصه بسيار بسيط و بازي است و مدعيان بسيار زيادي به عنوان کارشناس و اهل نظر و صاحب تئوري دارد، هر کسي به زعم خود و به تجربه و دانش شخصي‌اش تئوري‌هايي دارد و سعي مي‌کند برمبناي آن برنامه‌ريزي داشته باشد و مديريت فرهنگي کشور را بر آن اساس بنا بگذارد و پيش ببرد.
ما تاکنون هرچه ديده‌ايم همين بوده است. در تمامي عرصه‌هاي مديريتي شاهد اين هستيم که با تغيير يک مدير کل سيستم عوض مي‌شود. نگاه‌ها و مسير تغيير مي‌کنند. اين نوع مديريت آسيب‌هاي زيادي به‌ويژه در عرصه فرهنگ وارد کرده است و ما شاهد سير صعود و نزول زيادي بوده‌ايم. اين نوع مديريت لطماتي را زده است که ديگر جبران‌ناپذير است. در عرصه اقتصاد اگر ضرري متوجه يک برنامه‌ريزي بشود بلافاصله با جلوگيري از آن، ضرر به سود تبديل مي‌شود. اين در عرصه فرهنگ ممکن نيست. اگر يک فکر و انديشه‌اي در جامعه‌اي به صورت غلط جا بيفتد، تغيير و درست کردن آن تقريبا غيرممکن است. ما بارها و بارها شاهد بوده‌ايم که مديريت‌هاي مختلف در عرصه فرهنگي برنامه‌ريزي‌هايي را براي خودشان داشته‌اند و هرچقدر هم کارشناسان در مقابله با آن برنامه‌ريزي‌ها اعلام نظر کردند، فايده‌اي نداشت. بنابراين بعد از چند سال يک غلطي نهادينه شد و حالا مدير بعدي بايد اول اين بناي غلط را تخريب کند و دوباره از پي شروع به ساختن بکند. اين کار سختي است و عمر مديريتي با توجه به سياست‌هاي درون کشور ما مجال چنين امري را نمي‌دهد. چون عمر مديريت‌ها کوتاه است و در عرصه فرهنگ، يکي از بزرگترين آسيب‌ها همين است. يعني صرف نظر از اينکه ما مهندسي فرهنگ نداريم و از اين جهت ضرر‌هايي مي‌بينيم، در کنار آن قائل به مهندسي فرهنگي اشخاص هم نيستيم. چون مرتب مديريت‌ها در حال تغيير هستند و اين تغيير مداوم و مستمر مديريت‌ها باعث مي‌شود که هر مديري فکر کند که در زمان کوتاه عمر مديريتي خودش بايد کار خودش را بکند و کاري به کار هيچ‌کسي نداشته باشد.
بنابراين دو عامل وجود دارد: يکي نداشتن نقشه راه يا نقشه مهندسي فرهنگي و دوم عدم ثبات مديريت براي هدايت اين نقشه. اينها تاکنون فعاليت فرهنگي ما را نابسامان کرده است. يعني ما واقعا شاهد فعاليت فرهنگي بساماني نبوده‌ايم. معمولا اينطور است که اگر بخواهيم در عالم فرهنگ دوره‌هاي مختلف را تقسيم بکنيم، به نام مدير‌ها و افراد تقسيم مي‌کنيم. مثلا در عرصه تئاتر مي‌گوييم دوره آقاي منتظري، دوره آقاي حسين سليمي. در سينما هم همين‌طور است؛ دوره مرحوم آقاي سيف‌الله داد، دوره آقاي بهشتي، دوره آقاي شمقدري. اين تقسيم‌بندي‌ها نشان مي‌دهد که ما يک استراتژي برنامه‌ريزي شده و هدفمند که تغيير مديريت‌ها، آن را دچار چالش نکند اصلا نداشته‌ايم. حالا اگر يک استراتژي مي‌داشتيم، نهايتا تغيير مديريت‌ها مي‌توانست به شدت و ضعف يک جريان منجر بشود نه نابودي آن و تغيير مسير کلي. نداشتن استراتژي طبيعتا موجب مي‌شود که مهندسي فرهنگي نيز نداشته باشيم.
مهندسي فرهنگي مبتني بر يک برنامه‌ريزي کارشناسي شده و بعد تصويب يک سند براي اجراي درازمدت است. منظور من از درازمدت، نامحدود نيست بلکه زمان مشخصي مثل 5 يا 10 سال است. طبيعتا چون ما آن را نداريم، اجراي آن را هم نداريم. يعني ما نه استراتژي داريم و نه مهندسي براي اجرا و نه برنامه‌ريزي براي آنها را داريم. اگر ما بخواهيم دوره‌هايي که در عالم هنر گذشته است را مرور کنيم، مي‌بينيم که هم در سينما، هم در موسيقي و هم در نقاشي و هنرهاي تجسمي و هم در تئاتر، تقريبا اين وجه عدم ثبات هم از نظر برنامه و هم از نظر شخص مدير کاملا مشهود است. ما در دوره‌اي مي‌بينيم که حوزه هنري در رشته‌هاي مختلف هنري بسيار تاثيرگذار و جريان‌ساز است.
در يک دوره‌اي سينماي کل کشور را حوزه هنري تحت‌الشعاع خودش قرار داد و سياست‌هاي آن به کل سينما اعمال شد. در يک دوره‌اي مثلا يک جريان دفاع مقدس در يک جايي شکل گرفت و کل جريان تئاتر را تحت‌الشعاع خودش قرار داد. گاهي ما با اين امر مواجه بوديم که جشنواره‌هاي موضوعي و مناسبتي حتي تاثيرگذارتر از جريان‌هاي اصلي يک رويداد هنري است. در يک دوره‌اي مي‌گفتند که تئاتر دفاع مقدس کل جريان تئاتر کشور را تحت پوشش خودش قرار داده است. در يک دوره‌اي موسيقي همين کار را کرده است. اما اين هرگز دوام پيدا نکرد و هرگز کسي ادامه راه را نديد. چرا؟ چون نه نقشه مهندسي داشته‌ايم و نه ثبات مديريتي.
مدير هم بايد تجربه، دانش، امکانات و شرايط مناسب را در کنار هم داشته باشد تا بتواند مجري خوبي براي برنامه‌ها باشد. يک مدير ممکن است تحصيلات عاليه و تجربه خوبي داشته باشد اما شرايط مناسب براي مديريت نداشته باشد. اگر همه اينها در کنار هم باشد، در يک دوره‌اي به اوج شکوفايي مي‌رسد اما فرضا با تغيير دولت، کل مديريت‌هاي زيردستي هم تغيير مي‌کنند درحالي‌که مديريت تخصصي نبايد تحت تاثير تغيير دولت و در راس آن رئيس جمهور قرار بگيرد. اگر رئيس جمهور عوض مي‌شود حداکثر، وزرا بايد عوض بشوند. اين مسئله بي‌ربط به مهندسي فرهنگي نيست. يعني اگر ما مهندسي فرهنگي داشته باشيم، دولت که عوض مي‌شود مديرکل‌هاي تخصصي نبايد تغيير بکنند. مديرکل‌هاي تخصصي يا غلط انتخاب شده‌اند يا درست انتخاب شده‌اند. اگر غلط انتخاب شده‌اند که نبايد اصلا انتخاب مي‌شده‌اند و در اسرع وقت بايد تصحيح بشوند. اما اگر درست انتخاب شده‌اند نبايد با تغيير دولت، تغيير کنند.
مدير‌هاي تخصصي نه تنها در حوزه فرهنگ بلکه حتي در حوزه اقتصاد، نبايد تغيير بکنند. متاسفانه ما شاهد اين بوده‌ايم که وقتي دولتي تغيير مي‌کند، به صورت گروهي کل مجموعه را تغيير مي‌دهد و جايگزين مي‌کند. اين به نظر من از آن اشتباهات مداوم، مستمر و تکراري است که هنوز هم شاهد آن هستيم. بنابراين ضرورت داشتن برنامه و ضرورت مهندسي فرهنگي کاملا مشهود است. در واقع اظهر من الشمس است و نيازي به دليل ندارد. هرچند که دير است اما از هر زماني که ما بخواهيم نقشه راه داشته باشيم، طبيعتا مي‌توانيم به آن اميدوار باشيم و بعد از آن بتوانيم بر يک اساس حساب شده، متقن و برنامه‌ريزي شده و هدفمند شاهد اجراي آن باشيم. ضعف و قوت مهم نيست بلکه مهم اين است که مسير درست انتخاب بشود؛ مسير کارشناسي شده باشد. اشکالي ندارد که از يک دوره‌اي به سختي عبور کنيم؛ يکي از ضعف‌هايي که در جريان تغيير مديريت‌ها رخ مي‌دهد اين است که مدير نمي‌خواهد دوره سختي را در دوران خودش داشته باشد بلکه سعي مي‌کند که از راحت‌ترين و هموار‌ترين راه در کوتاه‌ترين زماني که او مصدر مديريتي را در اختيار دارد، کار خودش را پيش ببرد.
بنابراين کسي کار اساسي نمي‌کند. همه يک کار جنجالي و شو تبليغاتي راه مي‌اندازند که بگويند ما بالاخره در دوره مديريتي خودمان به يک ‌هاي‌وهويي دست پيدا کرده‌ايم. اينکه مي‌گويم‌ هاي‌وهوي، به اين دليل است که معتقدم در چنين اوضاع و احوالي کار اساسي نمي‌تواند صورت بگيرد. بنابراين نهايت موفقيت يک مدير در مدت زمان کوتاه مديريتي‌اش اين است که در ‌هاي‌وهوي موفق‌تر از ديگري باشد. وقتي نگاه مي‌کنيم مي‌بينيم که آن موفقيت‌ها هم درنهايت ضرر فرهنگي است.
همزمان با نقشه مهندسي فرهنگي کشور، اسناد جامع ديگري مثل نقشه جامع علمي کشور يا سند بنيادين تحول آموزش و پرورش توسط شوراي عالي انقلاب فرهنگي تهيه و تصويب شد و مقام معظم رهبري آنها را تاييد کردند. اکنون ميبينيم وزارت علوم به شدت پيگير نقشه جامع علمي کشور است. همچنين آموزش و پرورش تغييرات لازم را در آئيننامههايش برمبناي سند تحول دارد انجام ميدهد اما وزارت ارشاد به عنوان متولي اصلي اجراي نقشه مهندسي فرهنگي کشور هيچ کار نميکند. به نظر شما چرا وزارت ارشاد حاضر نيست سند نقشه مهندسي کشور را اجرا کند؟
البته من نمي‌دانم که چرا اجرا نمي‌کند چون دلايل آن براي من مشهود نيست. اما من مي‌دانم که در خود وزارت ارشاد هم در دوره‌هايي يک فعاليت‌هايي از اين دست شده است اما هرگز به صورت برنامه‌اي که مدير را موظف به اجرا بکند، درنيامده است. در دوره مديريتي خودم و در قبل و بعد از آن، تلاش‌هايي براي تهيه سند تئاتر کشور شده است. يک سندي هم نوشته شده است اما در همان حد مانده و هرگز ضمانت اجرايي پيدا نکرده است.
پس تلاش‌هايي از اين دست در جاي جاي وزارتخانه‌هاي مختلف شده است. مسئله اين است که اين اسناد بايد مثل يک قانون اعمال بشود. اعمال يک قانون امر روشني است. يعني اگر اين قانون اعمال نشده است از طريق مراجع خاص خودش قابليت پيگيري دارد. البته خيلي از مصوبات آنقدر کلي است که خود آن دوباره بايد به عنوان يک ايده، مورد مطالعات کارشناسي قرار بگيرد و يک کار پژوهشي درازمدت را مي‌طلبد. اما اگر سند، خيلي شفاف، هدفمند و به صورت يک استراتژي مدون ابلاغ بشود، بايد ضمانت اجرايي داشته باشد تا اگر اجرا نشد قابليت پيگيري از طريق مراجع خاص خودش را داشته باشد.
من فکر مي‌کنم در اصل اين قضيه هنوز تشکيک راي وجود دارد يعني اين امر هنوز به عنوان يک قانون پذيرفته نشده است. يعني در اين برنامه‌ريزي‌ها هنوز بهانه فرار از قانون وجود دارد. بهانه فرار از قانون را طبيعتا با پيگردهاي قانوني مي‌توانيم بگيريم. اما چون در اسناد حداقل تا آنجايي که من اطلاع دارم، آنقدر کليات ارائه مي‌شود که براي آن يک شوراي تخصصي بايد بنشينند و مدون برنامه‌ريزي کنند آنها اجرايي نمي‌شود. استراتژي تعريف روشني دارد يعني هم ايده، هم مانيفست و هم نقشه راه است. يعني اگر از نظر تخصصي تدابيري که در نظر گرفته شده است به صورت استراتژي ابلاغ شود اصلا بايد ضمانت اجرايي داشته باشد و عدم اجراي قانون به عنوان جرم تلقي مي‌شود. اما چرا از اين امر فرار مي‌شود؟ چون من فکر مي‌کنم در اصل مصوباتي که به صورت قانون بايد ارائه بشود ايراد وجود دارد و راه فرار را در خود برنامه‌ريزي‌هاي اعلام شده به دست مي‌آورند. اگر اين راه فرارها بايد در سند بسته بشود و قانونمند و شفاف ارائه شود و همراه خودش ضمانت اجرايي هم داشته باشد.
مجلس ابزارهاي نظارتي دارد که شوراي عالي انقلاب فرهنگي از آن بيبهره است. با توجه به اينکه مصوبات شوراي عالي انقلاب فرهنگي  در حکم قانون است، اين شورا چگونه ميتواند اجراي مصوباتش را از وزارت ارشاد بخواهد؟
اگر پيگيري کنند، دستگاه‌ها موظف به اجرا خواهند شد. در دوره‌هاي گذشته اينقدر نرم برخورد کرده‌اند و اينقدر دوستانه از کنار تخلفات عبور کرده‌اند که گويي ديگر جايگاه شوراي عالي انقلاب فرهنگي، جايگاه جدي و قانوني تلقي نمي‌شود. من شاهد بودم که در دوران مديريتي‌ام نگاه خيلي جدي و قانوني به مصوبات شورا نمي‌شد چون مي‌دانستند که کسي پيگيري نمي‌کند و کسي يقه آنها را نمي‌گيرد. اين همه مديران مختلف در دوران گذشته و در دولت‌هاي متعدد، مصوبات شوراي عالي انقلاب فرهنگي را اجرا نکردند و کسي هم يقه آنها را نگرفته است. بنابراين خود به خود اين توهّم در ذهن‌ها ايجاد شده است که مصوبات شوراي عالي انقلاب فرهنگي را اجرا هم نکنيد کسي يقه شما را نمي‌گيرد بنابراين به راحتي از آن عبور مي‌کنند.
اگر خود شوراي عالي انقلاب فرهنگي به جد پيگير مصوبات خودش باشد و دو نفر را به پاي مراجع پيگيرکننده و ذي‌صلاح بکشاند آن وقت بقيه حواسشان را جمع مي‌کنند. مجريان اگر اعتراض هم دارند، راه‌هاي قانوني خودش را دارد؛ مي‌توانند در شوراهاي تخصصي نظر خلاف مصوبه شورا را ارائه بدهند. اما کسي اصلا اعتنا نمي‌کند و اين خيلي بد است.
فکر ميکنم وزارت ارشاد اساساً نه تنها با اجراي نقشه مهندسي فرهنگي کشور مخالف است، حتي با طرح و صحبت کردن در مورد اين نقشه نيز موافق نيست. هيج کسي از وزارت ارشاد حاضر به مصاحبه در مورد نقشه مهندسي فرهنگي کشور نشد.بحث نمي‌تواند شخصي باشد. ممکن است خيلي چيزها با سليقه من جور درنيايد اما قانوني است. من اصلا قبول ندارم که وقتي کسي زور گفته است بلافاصله جواب او را ندهيم و صبر کنيم تا 6 سال بعد از طريق قانون پيگيري کنيم. همان موقع بايد جوابش را بدهي. اما آيا من بايد اين کار را بکنم چون قبول ندارم؟ خير. قانون مي‌گويد. سليقه شخصي نبايد باشد. زماني است که قبول نداشتن با يک نگاه کارشناسي است که همان‌طور که گفتم بايد در يک شوراي تخصصي بنشينند و مدلل روي آن موضوع يک کار پژوهشي انجام بدهند و به شوراي عالي انقلاب فرهنگي ارائه بدهند. شوراي عالي انقلاب فرهنگي نيز دوباره به جلسات مي‌برد و اگر لازم باشد، آن را تغيير مي‌دهد.
مشکل ديگري که وجود دارد و فکر مي‌کنم اصلا شوراي عالي انقلاب فرهنگي به آن فکر نمي‌کند، اين است که حالا که ما مهندسي فرهنگي متزلزل و گاه متضادي داريم -چون هر کس دارد براي خودش مهندسي فرهنگي مي‌کند- حداقل شوراي عالي انقلاب فرهنگي مي‌تواند براي اين فکري کند و يا تدبيري بينديشد که در انتخاب مديران تخصص‌هاي مديريتي رعايت شود. شوراي عالي انقلاب فرهنگي تابه‌حال اين کار را نکرده است. شما يک دفعه مي‌بينيد که يک کسي را از ايران‌خودرو، مديرکل موسيقي کشور مي‌کنند. آخر روي چه حسابي اين اتفاق مي‌افتد؟ حوزه فرهنگ يک حوزه تخصصي و بسيار حساس است.
امروز مي‌بينيد که فرهنگ در جامعه تاثيرگذار نيست و مسائل ضدفرهنگي دارد جامعه را فرامي‌گيرد. ببينيد که ما هر چه داريم جلوتر مي‌رويم سطح فرهنگ، ارتباط و انسانيت و فرهيختگي جامعه دارد پايين‌تر مي‌آيد. چرا؟ چون فرهنگ نقش تاثيرگذار خودش را در جامعه ندارد. چرا ندارد؟ هنرمندان که همان هنرمندان هستند، نويسندگان که همان نويسندگان هستند، دانش اهالي فرهنگ که بالاتر رفته است؛ پس چرا به ضد خودش دارد تبديل مي‌شود؟ اهل فرهنگ به طور کلي دانش و تخصصشان نسبت به گذشته بالاتر رفته است. هنرمندان ما آدم‌هاي بسيار متخصص‌تري شده‌اند. مي‌گويم متخصص‌تر شده‌اند نه اينکه فرهيخته‌تر شده باشند. تخصص در امور فرهنگي بايد ايجاد فرهيختگي بکند؛ هم براي خود اهالي هنر و فرهنگ و هم براي جامعه اما چرا به عکس آن تبديل شده است؟ چون اعمال اين تخصص‌ها و برنامه‌ريزي‌ها توسط مديرهايي صورت مي‌گيرد که اصلا مال اين حوزه‌ها نيستند. يک دفعه شما مي‌بينيد که يک نفر معلوم نيست از کجا مي‌آيد و معاون هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مي‌شود درحالي‌که نه سابقه‌اي در اين زمينه دارد و نه تجربه‌اي و نه دانشي. چطور شما توقع داريد که اين آدم مهندسي فرهنگي داشته باشد؟
يکي از ضررهاي واقعا جبران‌ناپذيرش را در سطح جوان‌هايمان داريم مي‌بينيم. نمي‌خواهم ظرفيت نسل جوانمان را کلا منکر بشوم. بخشي از جوانان ما به دليل تربيت‌هاي خانوادگي، ويژگي‌هاي شخصي يا تربيت‌هايي که از يک مواضع خاص اعمال شده است، واقعا از نظر اخلاق، دانش و تخصص بي‌نظير هستند و جزء نخبه‌هاي فرهنگي و نخبه‌هاي علمي قرار مي‌گيرند. آنها جايگاه خودشان را دارند اما آنها را استثنا کنيم. اين را هم بگويم که آنها ربطي به مديران فرهنگي ما ندارند. چون گاهي اوقات مديران فرهنگي ما ممکن است پز آنها را بدهند مثلا فرهيختگاني را از نظر علمي به ما معرفي مي‌کنند که سر سوزني فرهيختگي در آنها وجود ندارد. طرف نخبه شيمي است، نخبه فيزيک است، بعد مي‌بينيم به راحتي خودش را مي‌فروشد و يا پيش‌پاافتاده‌ترين مسائل اخلاقي را در جامعه رعايت نمي‌کند. اين آدم فرهيخته نشده است بلکه رشد يک‌جانبه داشته است. حالا برخي از مديران پز چنين افرادي را هم مي‌دهند که ببينيد ما چه نخبه‌هايي داريم! نه، نخبه جامعيت دارد. يک نفر صرفا به دليل تخصص علمي در يک رشته نخبه محسوب نمي‌شود؛ بايد ببينيم از نظر انساني چقدر رشد کرده است. نفر اول کنکور در دوره‌هاي گذشته را داشتيم که با چه ريخت‌و‌پاش‌هايي برايش جشن بزرگي گرفتند و بعدا با ماشين رفتار منجر به تصادف انجام مي‌دهد و موجب مرگ يک انسان ديگر مي‌شود و فرار مي‌کند. کاش اين فرد نفر اول کنکور که نه، نفر آخر کنکور هم نبود! حداقل جايگاه دوست‌داشتني و ارزشمند نفر اول کنکور را زير سوال نمي‌برد. بنابراين وقتي ما از رشد فرهنگي حرف مي‌زنيم بايد همه جوانب انساني در جامعه رشد کرده باشد. منظور من اين است که اگر کسي در يک رشته تخصص پيدا کرده است اما اصلا ابعاد انساني در او رشد نکرده باشد خيلي جاي افتخار ندارد.
اين ويژگي چرا اتفاق افتاده است؟ چون او در جايي درس خوانده که هيچ فهمي از انسانيت در آنجا اعمال نمي‌شده است. مديري در آنجا قرار داشته که اساسا به تربيت انساني در جامعه فکر نمي‌کرده است. بنابراين مديران غيرمتخصص در حوزه‌هاي تخصصي فرهنگ ضرر بزرگي است که ما شاهد بوديم که در دوره‌هاي گذشته تحميل شده است اما نه شوراي عالي انقلاب فرهنگي و نه هيچ جاي ديگر هيچ اعتراضي نسبت به اين مسئله نداشت؛ باز هم به اين دليل که مهندسي فرهنگي نداريم وگرنه از آن آغاز بايد مشخص مي‌شد. وقتي کسي را مثلا براي مدير بخش فيزيک هسته‌اي انتخاب مي‌کنند بايد آدم جامع الشرايط و متخصصي باشد که تربيت‌يافته و بدون ضرر براي آن بخش تشخيص داده شود؛ نه اينکه چون فلان ارتباطات را داشته و پسرخاله فلاني بوده و يا به هر دليل ديگري، انتخاب شده باشد. ما متاسفانه در عالم فرهنگ و هنر به کرّات شاهد مديريت‌هايي هستيم که نه تخصصي در آن امر دارند و نه نقشه راه دارند و طبيعتا نبايد توقعي داشته باشيم که بتوانند تغييري را ايجاد کنند.
به عنوان سوال آخر اگر ستاد اجراي نقشه مهندسي فرهنگي تشکيل بشود به نظر شما بايد چه اولويتهايي را در نظر بگيرد؟
ما بايد ببينيم ابزار فرهنگ چيست. يکي از ابزارهاي فرهنگ که مهمترين آنها هم هست، هنر است. اينکه هنرهاي مختلف چه نقشي در فرهنگ دارند. بايد هر کدام از هنرها استراتژي خاص خودشان را داشته باشند. البته همه هنرها در يک جهت و هم‌راستا پيش مي‌روند اما هر کدام با سازوکار خودشان. نسخه‌اي که براي موسيقي مي‌پيچيم را نمي‌توانيم براي ساير هنرها بپيچيم. فقط مي‌توانيم به هم مسير بودن آنها توجه کنيم. بنابراين فکر مي‌کنم اولين چيزي که مورد نياز است داشتن استراتژي چند ساله، مشخص و روشن براي هر کدام از هنرها به عنوان ابزار فرهنگ است. اگر اين را داشته باشيم طبيعتا بقيه آفاتي که از آنها صحبت کرديم، تحت‌الشعاع اين کار مي‌تواند اصلاح شود.
 




تمامی حقوق این سایت متعلق به دبیرخانه شورایعالی انقلاب فرهنگی میباشد ©