کد: ۱۰۸۷۱۹۸       تاریخ انتشار: ۱۲ مرداد ۱۳۹۵

حجت الاسلام والمسلمين عليرضا پيروزمند:
ساختار فرهنگي کشور بايد بازمهندسي شود

حجت الاسلام والمسلمين عليرضا پيروزمند عضو هيأت علمي فرهنگستان علوم اسلامي قم و عضو ستاد راهبري نقشه فرهنگي کشور است.

با توجه به فعاليت مستمر و پيگير حجتالاسلام و المسلمين پيروزمند براي اجراي نقشه مهندسي فرهنگي کشور، براي دانستن موانع، راهکارها و همچنين سياستهاي اجرايي نقشه مهندسي فرهنگي کشور، با ايشان به گفتوگو  نشستهايم: 

 

به عنوان نخستين سوال، به نظر شما چه تفاوتي ميان مديريت فرهنگي، مهندسي فرهنگي و مهندسي فرهنگ وجود دارد؟

قبل از آن که به سوال حضرت‌عالي برسم، مي‌خواهم عرايضم را با اين يادآوري اين نکته آغاز مي‌کنم که سال 80 يا 81، مقام معظم رهبري در ديداري که با اعضاي شوراي عالي انقلاب فرهنگي موضوع مهندسي فرهنگي را مطرح کردند. در ملاقات‌هاي بعدي نيز اين موضوع را به صورت پُرحجم مطرح کردند و در ضمن اين ديدارها از منظر خودشان ادبيات اين موضوع، رويکردشان به موضوع و ضرورت‌ها و مفهوم‌شناسي آن را بيشتر توضيح دادند و مورد توجه قرار دادند. ايشان شوراي عالي انقلاب فرهنگي را نيز مشخصا به عنوان قرارگاه مهندسي فرهنگي معرفي کردند و به آن مسئوليت دادند. در پي آن طي سال‌هايي که دوستان در دبيرخانه زحمت کشيدند، سند مهندسي فرهنگي تهيه شد. در ضمن اين حدود 14 سال، مخصوصا فرهيختگاني که به خاطر اين موضوع با دبيرخانه مرتبط شدند و اين موضوع، مساله فکري‌شان شد، نسبت به توليد يک ادبيات مناسب براي اين موضوع تلاش کردند و به نظرم به ميزان قابل توجهي -البته نمي‌گويم کافي- گفتگو شد و بحث‌هاي مختلفي صورت پذيرفت. اين توجه دادن به سابقه اين موضوع از اين جهت است که تأکيد کنم قاعدتا بايد هر کسي به سهم خودش کمک کند تا آنچه به عنوان سند مهندسي فرهنگي، با تمام فراز و فرودهايش تصويب شده است، پيگيري شود و اثر خود را بر واقعيت فرهنگي جامعه بگذارد. اگر هم باز داريم برمي‌گرديم و مجددا مي‌گوييم مهندسي فرهنگ و مهندسي فرهنگ يعني چه، باز هم با توجه به اين سابقه باشد. يعني خودمان را 15 سال پيش فرض نکنيم و توجه داشته باشيم که اين مساله حداقل 15 سال در دبيرخانه شوراي عالي انقلاب فرهنگي -با فراز و فرود و وقفه‌هايي که داشته است- دنبال شده است، به يک نتيجه‌اي رسيده است و بايد اين نتيجه را محترم شمرد و پيگيري کرد.

درخصوص اين مفاهيمي که فرموديد، بايد عرض کنم تفکيک اين مفاهيم از هم به صورت رسمي‌تر و حاکميتي‌تر، از ابداعات مقام معظم رهبري است. به همين دليل مي‌شود از ادبيات خود ايشان براي اين مساله استفاده کرد و البته پرداخت بيشتري نسبت به آن انجام داد. اول بگذاريد ببينيم فرهنگ چيست تا بعد ببينيم اين مهندسي فرهنگ يا مهندسي فرهنگي به چه مفهومي است؛ به طور خلاصه فرهنگ يعني مجموعه باورها، ارزش‌ها و رفتارهاي پذيرفته شده در جامعه؛ به طوري که پذيرش‌يافتگي بتواند به معيار ارزش‌گذاري تبديل شود. من به همين يک جمله بسنده مي‌کنم و رد مي‌شوم. بنابراين وقتي ما از مهندسي فرهنگ حرف مي‌زنيم يعني نظام دادن به خود فرهنگ. خود فرهنگ چيست؟ خود فرهنگ بنابه همين تعريفي که عرض کردم پذيرش عمومي نسبت به باورها، ارزش‌ها و رفتارهاست. بلافاصله از اين دو عبارت کوتاه مي‌توانيم نتيجه بگيريم که مهندسي فرهنگ عبارت است از مهندسي کردن و به تعبيري ديگر نظام دادن باورها، ارزش‌ها و رفتارها. تبعا وقتي در جمهوري اسلامي صحبت از مهندسي فرهنگي مي‌کنيم اين تمايز را با مهندسي فرهنگ در ساير جوامع و ساير فرهنگ‌ها خواهد داشت که اين نظام دادن به باورها، ارزش‌ها و رفتارها در فرهنگ غني اسلامي و باورهاي اعتقادي ما بايد صورت بپذيرد. بنابراين مهندسي فرهنگ يعني جانمايي کردن، ارزش‌گذاري کردن، طبقه‌بندي کردن باورها، ارزش‌ها و رفتارها. از مهندسي فرهنگ يک نظام اولويت درمي‌آيد و رده‌بندي مي‌شود.

مهندسي فرهنگي در مفهوم مهندسي با مهندسي فرهنگ طبيعتا مشترک است. معناي مهندسي کردن يعني جانمايي کردن، طبقه‌بندي کردن، معماري کردن، طراحي کردن، نظام بخشي. منتها مهندسي فرهنگي به معناي طراحي و معماري کليه ساختارهاي جامعه با رويکرد فرهنگي است. يعني مي‌خواهيم به يک معنا کل جامعه را مهندسي کنيم. چون داريم مهندسي فرهنگ را از مهندسي فرهنگي تفکيک مي‌کنيم؛ کل فرهنگ يعني کليه ساختارهاي تاثيرگذار در فرهنگ را مي‌خواهيم با رويکرد فرهنگي مهندسي کنيم. وقتي از ساختارهاي تاثيرگذار بر فرهنگ صحبت مي‌کنيم طبيعتا منظورمان ساختاري وسيع‌تر از آنچه به عنوان دستگاه‌هاي فرهنگي از آن ياد مي‌کنيم، هست. فرضا ممکن است بگوييم آموزش و پرورش، آموزش عالي، ارشاد، سازمان تبليغات و... سازمان‌هاي فرهنگي هستند اما وزارت صنعت و معدن، وزارت نفت، وزارت امور خارجه و... فرهنگي نيستند؛ آيا اين که با نگاهِ بخشي به فرهنگ نهادهاي مذکور جزء دستگاه‌هاي فرهنگي محسوب نمي‌شوند به معني آن است که تاثير فرهنگي هم ندارند؟ مهندسي فرهنگي مي‌خواهد از همين غفلت پيشگيري کند. مي‌خواهد بگويد که بقيه ساختارها هم تاثير فرهنگي دارند. شمايي که متولي فرهنگ هستيد بايد بتوانيد تاثيرگذاري آن ساختارها بر فرهنگ و تاثيرپذيري آنها از دستگاه‌هاي فرهنگي را مورد توجه قرار دهيد، رصد کنيد و موضوع مطالعه و توجه قرار بدهيد. اگر اين کار صورت بگيرد مهندسي فرهنگي هم انجام شده است. در آن صورت شهرداري هم احتياج به پيوست فرهنگي پيدا مي‌کند، وزارت مسکن و شهرسازي هم احتياج به پيوست فرهنگي پيدا مي‌کند، وزارت نفت هم وقتي مي‌خواهد يک پتروشيمي عسلويه و تشکيلات بزرگي را در يک منطقه‌اي درست بکند و بافت اقليمي و بومي آنجا را تغيير بدهد، نياز به يک پيوست فرهنگي دارد و الي آخر. اين مفهوم مهندسي فرهنگي است.

اما مديريت فرهنگي يک پله به اجرا نزديک‌تر است. در مديريت فرهنگي اقدامات متناسب با مقدورات زماني و مکاني تعريف و تعيين مي‌شود. لذا مفاهيمي که در مديريت فرهنگي با آن سروکار داريم از جنس طراحي و معماري نيست بلکه از جنس اجرا است. لذا مي‌گوييد مي‌خواهم سياست‌گذاري کنم، برنامه‌ريزي کنم، سازمان‌دهي کنم، نظارت کنم، بازخوردگيري کنم و... اين جنس مطالب و مقولات مطالبي است که در برنامه‌ريزي فرهنگي به آن احتياج داريد و اتفاقا اين ادبياتي که مورد پرسش شما بود اهميت آن به نظر من به همين دليل است که جامعه علمي و مديران کشور ما قبلا با مفهوم مديريت فرهنگي آشنا بودند که هر زماني صحبت از سامان‌دهي فرهنگي مي‌شد مي‌گفتند ما بايد مديريت فرهنگي را ارتقا بدهيم و بهبود ببخشيم. طبعا براي اين منظور مي‌ديدند که چفت‌وبست‌هاي اجرايي فرهنگي کشور، ارتباط سازمان‌ها با همديگر از نظر اجرايي چقدر است و چه بايد بکنند تا فرهنگ سامان‌دهي شود يا هدف‌گذاري که براي فرهنگ در برنامه‌هاي توسعه مي‌کنيم چطور است و آيا بايد آن را بهبود ببخشيم و چه ضعف و قوت‌هايي داشته است و امثالهم. اين ادبيات اخير دارد کمک مي‌کند که سطح دانش و بينش ما نسبت به سامان‌دهي فرهنگ را ارتقا بدهد. به اين معنا که مي‌گويد وقتي شما در مديريت فرهنگي موفق مي‌شويد که در مهندسي فرهنگي موفق باشيد. وقتي در مهندسي فرهنگي موفق مي‌شويد که در مهندسي فرهنگ موفق باشيد. يعني دارد نشان مي‌دهد که مديريت فرهنگي در بستر مهندسي فرهنگي اتفاق مي‌افتد و از طرفي هم مهندسي فرهنگي در بستر مهندسي فرهنگ اتفاق مي‌افتد. ممکن است اين سوال مطرح شود که چه ما و چه کشورهاي ديگري مهندسي فرهنگي اعلام شده‌اي ندارند و مديريت فرهنگي هم مي‌کنند، چنان‌که ما در دهه‌هايي هم اين کار را کرديم، آيا اين دليل بر آن نيست که مهندسي فرهنگي ضرورتي ندارد؟ عرض مي‌کنم که بايد توجه داشت اينکه ما نمي‌کنيم يا نکرده‌ايم دليل بر اين نيست که وجود نداشته است! کشور در واقعيت خودش يک مهندسي فرهنگي داشته است ولو يک مهندسي مثلا نامتجانس يا ناهماهنگ. ناهماهنگ از نظر مکاني، ساختاري و مقطعي که آن را ببينيد و همين‌طور ناهماهنگ در طول زمان نسبت به تغييراتي که اتفاق مي‌افتد، ساختارهايي که ايجاد مي‌کرديم و ساختارهايي که منزوي مي‌شدند. از اينکه چرا اين را ايجاد کرديم و چرا آن يکي کارآمد نبود، تصور درستي نداريم و داريم همين‌طور موضوع به موضوع و واقعه‌محور پيش مي‌رويم و پيش رفته‌ايم. اگر ندانيم چه مهندسي فرهنگي در کشور دارد صورت مي‌گيرد باعث مي‌شود اقداماتي که داريم در قالب برنامه و مديريت فرهنگي انجام مي‌دهيم بعضا تاثيرات مورد انتظار را برجاي نگذارد و ما هم نفهميم که چرا اين تاثيرات را برجاي نمي‌گذارد. به دليل اينکه ساختارهاي نامتجانسي را ممکن است خودتان ايجاد کرده باشيد يا به شما تحميل شده باشد. به طور مثال در مورد بازي‌هاي رايانه‌اي، ما مبدع آن نبوديم. اين از يک جا شروع شده است. به تدريج اوج گرفته است و روزبه‌روز هم از نظر  سنّي و هم از نظر حجم کمّي افراد و نفر-ساعتي که افراد با اين بازي‌ها سروکار دارند، افزايش پيدا مي‌کند؛ يا موضوع شبکه‌هاي مجازي يا ماهواره يا چيزهاي مشابه اين. شما مبدع اينها نبوده‌ايد اما يک موجي از يک جايي راه افتاده است و بعد هم فوران کرده است و جلو رفته است. اين دارد ساختار فرهنگي شما را تحت تاثير خودش قرار مي‌دهد. من مي‌گويم که اگر شما مهندسي فرهنگي نکنيد، براي شما مهندسي فرهنگي مي‌کنند. اگر شما مهندسي فرهنگ نداشته باشيد به صورت ناخودآگاه کسان ديگري اولويت‌هاي فرهنگي و نظام فرهنگي را براي شما معين مي‌کنند. يعني فرهنگ مهاجم مي‌آيد و اين خلا را پر مي‌کند به گونه‌اي هم اين کار را مي‌کند که شما متوجه نشويد. چرا متوجه نمي‌شويد؟ چون اصلا بسته‌اي در ذهنتان براي اين موضوع باز نکرده‌ايد. چنين بسته‌اي اصلا در ذهن شما باز نشده است. اما اينکه بسته‌اي باز نکرده‌ايد دليل بر اين نيست که وجود ندارد و واقعيت خارجي ندارد. واقعيت خارجي وجود دارد و آن واقعيت فرهنگي که دارد اتفاق مي‌افتد مبتني بر چنين بسته‌اي رقم مي‌خورد اما شما حاضر و فعال در آن نيستيد. وقتي شما در آن حاضر نيستيد به اين معناست که کس ديگري در آنجا حاضر است و فرهنگ ديگري دارد در آنجا به صورت فعال عمل مي‌کند. معلوم است که در اين صورت سرنوشت فرهنگ جامعه چه خواهد شد.

مهمترين بحثي که از صحبتهاي شما استنباط ميکنم اين است که بين اين مفاهيم در عمل يک قطع رابطهاي وجود دارد. بسياري از مديران فرهنگي ما به نقشه مهندسي فرهنگي اعتقادي ندارند و احساس ميکنند که جلوي آزاديهاي عملي آنها را در حيطه مديريتيشان ميگيرد و مجبور به رعايت يک سري قوانين و مقررات ميشوند. به نظر ميرسد بايد بين اين مفاهيم پيوندي اتفاق بيفتد تا زماني که در يک سند، نقشه طراحي ميکنيم، اجرايي هم بشود. به نظر شما چگونه ميتوان ارتباط ميان اين سه سطح را ايجاد کرد؟

در حوزه مديريت فرهنگي ما دستگاه‌هاي فرهنگي را داشتيم که عمل مي‌کردند و الان هم دارند فعالانه عمل مي‌کنند؛ البته با توجه به اينکه همان نگاهِ بخشي به فرهنگ همچنان امتداد دارد و حالا کمي هم پيرو بحث‌هاي مهندسي فرهنگي و پيوست‌هاي فرهنگي يک قسمت‌هايي دارد نگاه بخشي اصلاح مي‌شود و فرهنگ به صورت وسيع‌تري ديده مي‌شود. اما همچنان بدنه اصلي دستگاه‌هاي فرهنگي نگاهشان به فرهنگ، بخشي است و فعاليت‌هاي خودشان را بخشي مي‌بينند.

اما چطور مي‌شود بر اين فاصله‌اي که بين واقعيت عيني ما و مطلوبيتي که به آن اشاره داشتيم، به‌خصوص به لحاظ ملاحظه اجرايي که حضرت‌عالي گفتيد که ممکن است احساس کنند دست و بالشان از نظر اجرايي بسته مي‌شود، فائق آمد؟ به نظر من بايد چند چيز را در کنار هم ديد. يکي بسط خود اين ادبيات است. يعني مديران فرهنگي ما حتي قبل از اينکه مسئوليت فرهنگي بپذيرند يعني آنهايي که در مظان اين مسئوليت‌ها هستند با اين ادبيات آشنا بشوند. خاصيت اين آشنايي اين است که حداقل از نظر بينشي متوجه مي‌شوند که اينها يک حلقه‌هاي به هم پيوسته‌اي هستند و توجه به اين مساله در توفيقشان در موضعي که ايستاده‌اند چه ضرورتي دارد. بنابراين اگر من به عنوان يک مدير از نظر دانشي احساس کنم که به يک پشتيبان بالادستي احتياج دارم و اگر با تکيه بر آن پشتيبان بالادستي و هماهنگ با او رفتار کنم، تاثيرگذاري عملم در موضعي که ايستاده‌ام ارتقا خواهد يافت، در آن صورت طبيعتا از اول با نگاه منفي به اين موضوع نگاه نمي‌کنم. منتها اين کافي نيست. چيزي که در ادامه لازم است اين است که اين ارتباط مفهومي که مابين مهندسي فرهنگ و مهندسي فرهنگي و مديريت فرهنگي ايجاد کرده‌ايم، يک پيوستار ساختاري در نظام فرهنگي کشور ايجاد شود؛ آن هم يک پيوستار روان و معنادار و پويا؛ چيزي است که ما الان فاقد آن هستيم. اتفاقا اگر ما اين پيوستار فرهنگي را به درستي طراحي و اجرا کنيم بايد انتظار داشته باشيم که آن مدير فرهنگي نه تنها احساس نکند که دستش دارد بسته مي‌شود بلکه احساس کند که قدرت عملش افزايش پيدا مي‌کند چون از آن طريق موانع حرکتش دارد کمتر مي‌شود و به همين دليل مي‌تواند تحرک بيشتري داشته باشد. مثلا آموزش و پرورش مي‌بيند که درس معارف اسلامي مي‌گذارد، بچه‌ها را هم موقع ظهر و نماز به مسجد مي‌برد و به آنها نماز ياد مي‌دهد اما به سن رشد و بلوغ که مي‌رسند مي‌بينيد که اگر مدرسه دخترانه است دوست‌پسرها دم در مدرسه ايستاده‌اند و اگر مدرسه پسرانه است بعد از مدرسه به دنبال برنامه‌هايي مي‌روند که نبايد بروند. متحير مي‌ماند که من که اين چيزها را به اينها ياد نمي‌دهم اما آنها اين جور رفتار مي‌کنند. اين حاصل چيست؟ حاصل اين است که منابع فرهنگ‌ساز و سرچشمه‌هايي که دارند به نسل جديد پيام فرهنگي مي‌دهند پيام‌هاي معارض با هم مي‌دهند. تنها پيام‌هاي مستقيم فرهنگي نيست که شخصيت فرهنگي جوان و نوجوان من را شکل مي‌دهد. آن نوجوان وقتي که مفاسد اقتصادي را مي‌بيند، آن هم در اينکه او چه اخلاق و چه الگوي رفتاري را براي خودش اتخاذ بکند موثر است. حتي اگر بگومگوهاي سياسي سخيفي را در عرصه سياسي ديد و احساس کرد -ولو به غلط- که اين جنگ قدرت است و اينها به فکر مردم نيستند، اين حتما در باورهاي فرهنگي و نوع الگوهاي رفتاري که اتخاذ مي‌کند مؤثر است. اين حرفي بود که قبلا زدم يعني موضوع ضرورت مهندسي فرهنگي يا مهندسي فرهنگ به همين دليل است. حالا دارم از بُعد اجرايي آن صحبت مي‌کنم. وقتي شوراي عالي انقلاب فرهنگي و به نوعي قرارگاه مهندسي فرهنگي کشور دارد اينها را رصد مي‌کند و با هم هماهنگ مي‌کند، دارد به وزارت صنعت و معدن يا وزارت راه و ترابري هم از موضع فرهنگي رهنمود و راهکار مي‌دهد و خط قرمزهايشان را مشخص مي‌کند، نتيجه‌اش اين مي‌شود که آن بخشي از فعل و انفعالاتي که در کشور اتفاق مي‌افتد و پيام‌هاي مستقيم و غيرمستقيم فرهنگي که دارد در جامعه القا مي‌شود و به ما مربوط است و در مقياس ملي قابل مديريت کردن است دارد روزبه‌روز هماهنگ‌تر مي‌شود. البته همواره يک بخشي هم هست که تحت مديريت ما نيست يا به صورت غيرمستقيم و کم است. الان هست و بعدا هم خواهد بود. شما ماهواره داريد و امواج فرهنگي از بيرون از مرزها مي‌آيد و اينکه چگونه جامعه را در مقابل آنها مصون‌سازي کنيد، بحث خودش را دارد. البته اين بحثي که الان داريم مي‌کنيم به آن هم کاملا مربوط است اما الان توجه من به آن معطوف نيست. من مي‌خواهم بگويم وقتي که شوراي عالي انقلاب فرهنگي دارد کار قرارگاه‌هاي خودش را به درستي انجام مي‌دهد و رصد مي‌کند، حالا من که يک جايي مدير مدرسه هستم احساس مي‌کنم کساني که نشسته‌اند و راجع به مهندسي فرهنگي صحبت مي‌کنند، آنها کمک‌کار من هستند؛ بسترساز فعاليت سالم‌تر و موثر‌تر من هستند. وقتي من اين‌جور احساس کنم چرا استقبال نکنم؟ الان هم از نظر دانشي و هم از نظر اجرايي اين احساس وجود ندارد بلکه به قول شما احساس مي‌کند که يک آقا بالاسر ديگر هم اضافه شده است. ولي اگر به آن شکلي که عرض کردم باشد، قاعدتا بايد انتظار داشته باشيم که اين احساس وجود نداشته باشد. اين هم مستلزم اين است که به جلو برويم.

ميدانيم که فرهنگ مقوله زمانبري است و تغيير آن زمان ميبرد. از طرف ديگر ميپذيريم که يک جبهه معارض فرهنگي وجود دارد که تمام مدت دارد کار ميکند، سرمايهگذاري ميکند و عرصه را خالي نميکند بنابراين جنگ فکري ما با جبهه معارض هميشه ادامه دارد. مفروض سوم اين است که اين مديران فرهنگي و هنرمندان هستند که درنهايت آن اثر و آن فرهنگ را به جامعه منتقل ميکنند. همچنين اين نسل جواني که دارد در دانشگاه تربيت ميشود با مهندسي فرهنگي و در اين فضاي فرهنگي تربيت نشده است. ما نياز به يک فاصله زماني داريم که از يک نسل جديدي اين کار را شروع کنيم که 10،15 سال وقت ميبرد. در اين مدت آن نسل قديم هنرمند و آن جبهه معارض دارد کار ميکند. با اين تفاسير حتي اگر مدير هم تصميم بگيرد اين نقشه را اجرا کند و به همه واحدهايش هم دستور بدهد که در اين راستا عمل کنند، اما اين هنرمند است که فيلم ميسازد، تئاتر ميسازد، موسيقي ميسازد، کتاب مينويسد و او اصلا در اين فضا نيست. اين تناقض را چطور بايد حل کنيم؟

هر زمان که بخواهيم حرکتي را آغاز کنيم با اين سوال روبرو هستيم و اگر نتوانيم از اين دور باطل عبور کنيم، احساس بن‌بست خواهيم کرد. به نظرم علاج آن احتمالا توجه به اين نکته باشد که اصولا انقلاب‌ها و تحول‌ها چطور اتفاق مي‌افتند. من سوال شما را در يک بستر و زمينه ديگري مي‌برم تا از آن کمک بگيرم. ممکن بود کسي در سال 42 به امام رضوان الله مي‌گفت که تو داري مي‌گويي که ماهيت رژيم شاه را شناخته‌اي که اين مستبد است و کشور را به اضمحلال فرهنگي و سياسي و اقتصادي برده است و بيشتر هم مي‌برد و حالا مي‌خواهي عليه اين نظام سياسي شورش کني. بر فرض هم که حرفت درست است اما با چه کسي و با کدام امکانات مي‌خواهي اين کار را بکني؟ اين آدم‌هاي دور و اطرافت که به همين زندگي و به همين محصولات عادت کرده‌اند. شاه نفت را مي‌فروشد و براي مردم آخرين محصولات دنياي غرب را مي‌آورد و مردم هم مزه اين نوع زندگي زير زبانشان رفته است و به آن عادت کرده‌اند. دليلي نمي‌بينند که دنبال سر شما بيايند. کمااينکه اين حرف‌ها را به امام هم مي‌زدند که راه به جايي نمي‌بري و امکان‌پذير هم نيست. اما چرا عملي شد؟ از کشورهاي ديگر آمدند و انقلاب کردند؟ چه اتفاقي افتاد؟ همه آدم‌هايي که آمدند انقلاب کردند از يک نسل جديد بودند؟ خير؛ مي‌بينيم عموم آن آدم‌هايي که در تظاهرات مي‌آمدند کساني بودند که قبل از اينکه امام بيايد و اين حرکت را شروع کند، چه بسا به آن وضعيت تن داده بودند. پس من برمي‌‌گردم و سوالم را تکرار مي‌کنم. تحول‌ها چگونه اتفاق مي‌افتند؟ تحول‌ها -حداقل از اين زاويه‌اي که بنده دارم عرض مي‌کنم و در اين محدوده‌اي که مي‌خواهم مطلبم را بگويم- به نظر من دو متغير مهم دارند: نخست رهبري و دوم تکيه بر ظرفيت‌هاي بالفعل نهفته. يعني ظرفيت‌هايي در وجود تک تک آدم‌ها هست که چه بسا فرد خودش هم به ظرفيت خودش توجه ندارد اما در يک شرايط مناسب که قرار مي‌گيرد احساس توانمندي مي‌کند و توانش را آزاد مي‌کند. توان من، ديگري و آن ديگري که آزاد مي‌شود روي هم يک توان بزرگ ايجاد مي‌کند. تحول‌ها در چنين وضعيتي مي‌تواند اتفاق بيفتد؛ وگرنه تحول‌ها در هيچ جاي دنيا و در هيچ زمينه‌اي نبايد اتفاق مي‌افتاد. هميشه تحول‌ها در بستر يک وضعيتي که مورد رضايت نيست اتفاق مي‌افتد يعني آدم‌ها دارند يک طرف ديگر مي‌روند، فکر‌ها و انگيزه‌ها يک طرف ديگر است، امکانات هم دارد صرف يک چيز ديگر مي‌شود و يک دفعه تحولي اتفاق مي‌افتد. اگر ما بگوييم که سرنوشت محتوم جوامع اين است که به همان وضعيتي که هست، مقدوراتي که هست و علائقي که هست تن مي‌دهند که آن وقت هيچ تحولي نبايد اتفاق بيفتد. پس اصل اين نظر که چون چنين است پس نمي‌شود، به استناد پژوهش‌هاي تاريخي در دنيا و حداقل در کشور ما که در جنگ و صحنه‌هاي ديگر هم اين اتفاق افتاد، اشتباه است و نبايد ما را متوقف کند.

حالا مي‌گوييد نسخه بده! من مي‌گويم همين نظريه‌اي که در بحث تحولات اجتماعي به صورت ساده‌سازي شده عرض کردم، اين را به حوزه فرهنگ بياوريد: الان سي‌واندي سال از انقلاب گذشته است يعني کسي که سال 57 متولد شده است الان 36،37 ساله است و زمان بازدهي او است. پس دنبال فرصت بروز استعدادهايش مي‌گردد. پرورشي که در ساختارهاي فرهنگي ما اتفاق افتاده است اينطور نبوده که همه‌اش حرف بي‌ديني و ضدانقلابي بزنند و فسق و فجور به مردم ياد بدهند بايد اذعان کنيم که نظام آموزش و پرورش رسمي ما، رسانه ملي ما اينها سرجمع به دنبال اين بودند که فرهنگ ايراني اسلامي را به مردم تلقين کنند و آنها را در اين بستر پرورش بدهند. اتفاقا آن طرف را بايد مورد سوال قرار بدهيم که چطور وقتي ما اين کار را مي‌کرديم و نظام رسمي ما اين بوده است نتيجه بعضا متفاوت مي‌گرفتيم.

مي‌خواهم از اين جنبه مثبت اين نتيجه را بگيرم که اولا اين ظرفيت‌هاي مثبتي که در نظام تعليم و تربيت بوده است باعث شده است که آدم‌هاي سالم و باانگيزه‌اي هم پرورش پيدا کنند. ثانيا، اينکه عرض کردم رهبري به آدم‌هايي متصل شود که انگيزه‌مند هستند و دغدغه و استعداد دارند و حتي ممکن است استعداد خودشان را کشف نکرده‌اند. الان به صورت عيني صحبت مي‌کنم براي اينکه بدانيم شدني است. به‌ويژه بعد از فتنه 88 که نيروهاي فعال انقلابي و به‌ويژه جوان احساس مخاطره بيشتري کردند و احساس کردند که بايد تلاش بيشتري بکنند، شاهد يک حرکت‌هاي خودجوش فرهنگي در کل کشور هستيم. يعني نوعا آنهايي که تعهد فرهنگي، نفوذ فرهنگي و دغدغه فرهنگي داشتند سعي مي‌کنند بيش از گذشته همديگر را پيدا کنند و حلقه‌هايي را در قالب فعاليت قرآني، هيئت، مسجد، برنامه‌هاي علمي، اردوهاي فرهنگي، دوره‌هاي آموزشي، طرح‌هاي بصيرت و... تشکيل بدهند و به عبارتي دانش‌افزايي کنند. اين پديده مبارک به حدّي است که نقطه اميد مقام معظم رهبري هم شد و نسبت به آن موضع رسمي اتخاذ کردند و آنها را حمايت کردند.

از شوراي عالي انقلاب فرهنگي هم خواستند که يک چتر حمايتي براي شکوفايي آنها شود تا بيشتر اثرگذار باشند. اين نمونه عيني که بنده عرض کردم همان ظرفيت نهفته است. اينها فرزندان انقلاب هستند و دغدغه دارند. از ناهنجاري‌هاي فرهنگي که وجود دارد ناراحت هستند، منتها سازمان‌دهي درستي ندارند؛ مي‌گويد من مي‌خواهم کار کنم، يک کسي به من بگويد چکار کنم، يکي به من اسلحه بدهد که من بجنگم. اين عطش و آمادگي در تعداد قابل توجهي از جوانان ما هست. هنر ما بايد اين باشد که اين را آزاد کنيم. اين عطش اتفاقا مسئوليت جاهايي مثل شوراي عالي انقلاب فرهنگي را افزايش مي‌دهد. وقتي از آن تحت عنوان قرارگاه مهندسي فرهنگي نام مي‌برند؛ اصلا يکي از نقش‌هاي قرارگاه همين است. اينکه نيروهاي پياده‌نظام را بشناسي، به آنها درست انسجام بدهي، بداني چه کسي را در کجا به کار بگيري، چه کسي استعداد چه چيزي را دارد و زمينه‌اش را برايش فراهم کني. در جنگ يک بچه 20 يا 25 ساله مسئول گردان مي‌شد، مسئول تيپ مي‌شد. او که دانشگاه دافوس نرفته بود! اما چرا جسارت مسئوليت دادن به او مي‌دادند؟ به اين خاطر که انحصار نيروهايي که خودشان را ژنرال مي‌دانستند و فکر مي‌کردند بايد تحت امر آنها کار اتفاق بيفتد، شکسته شده بود. به‌علاوه در ميدان‌هاي محدود و کوچک، از افرادي خلاقيت‌هايي مي‌ديدند و زود آنها را صيد مي‌کردند و به آنها مسئوليت‌هاي بيشتري مي‌دادند. اين نمونه مي‌تواند در عرصه فرهنگي هم اتفاق بيفتد به اضافه اينکه اکنون تجربه  و دانش بيشتري داريم. منتها اينها وقتي بهتر ثمر مي‌دهد که پيوند بين رهبري و اين بدنه اتفاق بيفتد. هنر ما، هنر نظام، هنر شوراي عالي انقلاب فرهنگي و دستگاه‌هاي فرهنگي بايد اين باشد که اين پيوند را برقرار کنند. اگر اين پيوند را برقرار کنند يک حرکتي راه مي‌افتد و خودش موانع را در طي مسير برمي‌دارد. آدم‌ها در درگيري فرهنگي رشد بيشتري پيدا مي‌کنند و آدم‌هاي ديگري را به تبع خودشان رشد مي‌دهند. يعني اين روند به صورت حلزوني گسترش مي‌يابد. ممکن است اول در اين جبهه به اين کيفيت سازمان‌يافته هزار نفر به ميدان بيايند. اگر درست سامان‌دهي بشوند به سرعت 10هزار و 100هزار نفر مي‌رسند. اين اتفاقي است که بايد بيفتد و فکر مي‌کنم با اين معادله ما بتوانيم بر موانعي که مي‌فرماييد فائق شويم.

اين به يک ضمانت اجرايي هم نياز دارد. قطعا مقاومتهايي در بدنه به دليل شرايط وجود دارد. مديران تنها آمار ارائه ميدهند که به صورت نمايشي بگويند چه کارهايي کردهاند که خيلي از آن کارها هم ممکن است عمق فرهنگي نداشته باشند. فکر ميکنيد چه ضمانت اجرايي مناسب و موثري ميتوانيم بدنه مديريت فرهنگيمان را به ميدان وارد کند؟

من براي اين ضمانت يک نسخه کوتاه‌مدت و يک نسخه بلندمدت يا ميان‌مدت خدمت شما عرض مي‌کنم: نسخه کوتاه‌مدت آن ناظر به همين وضعيت ساختار مديريت فعلي است. همان‌طور که پيش از اين در موضوع مهندسي فرهنگي و مديريت فرهنگي گفتم ما ديگر 15 سال پيش نيستيم و يک اتفاقاتي افتاده است و بايد به فکر دنباله آن باشيم. سند مهندسي فرهنگي تصويب شده است. اين تنها سندي است که دو رئيس جمهور ما ابلاغ کرده‌اند و بايد دوقبضه الزام‌آور باشد. همچنين با پيگيري دبير محترم شورا و همراهي رئيس محترم جمهور، ستاد اجراي نقشه مهندسي فرهنگي نيز تشکيل شده است که ظاهرا مسئوليت آن با معاونت اول رئيس جمهور است و اعضاي آن تعريف شده‌اند.

اما جلسات آن هنوز تشکيل نشده است؟

منظور من از اينکه مي‌گويم اين راهکار کوتاه‌مدت است، همين است. الان شوراي عالي انقلاب فرهنگي و رئيس محترم جمهور به عنوان رئيس شوراي عالي انقلاب فرهنگي مسئول است. ايشان بايد بازخواست کند. بگويد آقاي معاون اول من شما را گذاشته‌ام که اين مسئله را پيگيري کنيد. چه کار کرده‌ايد؟ اگر خودم نمي‌رسم و شما هم نمي‌توانيد يا نمي‌رسيد شما را برمي‌دارم و کس ديگري را به جاي شما مي‌گذارم. اگر قرار باشد مذاکرات سياسي و مشکلات اقتصادي باعث بشود از فرهنگ غفلت کنيم که عواقب بدي به انتظارمان نشسته است. مي‌خواهم بگويم همين سازوکاري را که تا اينجا رسانده‌ايم بايد اجرايي‌اش کنيم. پايش بايستيم و آن را مطالبه کنيم؛ هم از پايين و هم از بالا. هم اعضاي محترم شوراي عالي بگويند آقاي رئيس جمهور شما گفتيد که مسئوليت اجرايي اين سند بايد با دولت باشد، خب بسم‌الله، پاسخگو باش. هم اينکه آقاي رئيس‌جمهور از اين مجموعه‌اي که قرار داده است، بخواهد. بنابراين فعال شدن اين مجموعه، ضمانت اجراي دستگاه‌هاي پايين‌دستي اين شوراست. پس بايد آن را مطالبه کنند و کار را جدي بگيرند. هر کسي که جدي نمي‌گيرد يا انگيزه يا وقت اين کار را ندارد و اين کار برايش اولويت ندارد بايد بلافاصله او را عوض کنند. چون الان ديگر سند بالادستي داريد. اينطور نيست که بگوييم سليقه سياسي ما فلان است و ما اين يکي را قبول داريم و آن يکي را قبول نداريم. شما هر گرايش سياسي داريد، الان يک سند مهندسي فرهنگي داريد که دو رئيس جمهور هم امضا کرده‌اند يعني اين ميثاق‌نامه ما است. با تمامي قوت و ضعف‌هايي که دارد اين را پذيرفته‌ايد. در ابتداي دوره اخير رياست جمهوري هم يک مقداري تامل شد که اين سند با گرايش خاصي نوشته شده است؛ نشده است، نظر دولت جديد را تامين مي‌کند؛ نمي‌کند. به هر حال نشست و برخاست‌ها و بالا و پايين‌هايي داشتند و حالا با تغييراتي که مدنظرشان بود پذيرفتند و تصويب کردند. ما هم قبول داريم. گفتند ما هم قبول داريم و پاي آن مي‌ايستيم؛ پس بسم‌الله. يک ضعفي که -جداي از دولت فعلي- به طور عمومي در مديريت کشورمان داريم اين است نظارت و پيگيري در ساختار مديريتي ما ضعيف است. حرف خوب مي‌زنيم ولي عمل نمي‌کنيم. وقتي اين مسئول رفت و مسئول ديگر آمد، مي‌خواهد تمامي سوابق پاک مي‌شود و همه چيز را از اول شروع مي‌کند. تا اين فرد بخواهد بجنبد و خودش را پيدا بکند، دوباره عمر مسئوليتش تمام شده است. اين يک اصل شناخته شده مديريتي است و چيزي نيست که قرار باشد ما آن را کشف کنيم. بايد بر کاري که مي‌کنيم پيگيري و نظارت داشته باشيم. خصوصا در اين موضوع که عرض مي‌کنم 10،15 سال کار کارشناسي شده و عصاره آن به اين سند تبديل شده است. حالا بنده نوعي ممکن است به آن اشکالاتي هم داشته باشم اما بايد اشکالاتم را در فرآيند تصميم‌سازي و تصميم‌گيري مي‌گفتم؛ الان بالاخره اين سند مرجع شده است. وحي منزل هم نيست و ممکن است 5 يا 10 سال ديگر آن را اصلاح کنند. اينکه ممکن است 4 تا اشکال داشته باشد نبايد ما را متوقف کند. اين راهکار کوتاه‌مدت بود.

در مورد راهکار بلندمدت، به نظرم مساله ساماندهي فرهنگي کشور يک مقداري اصلاح جدي‌تر از اين مي‌خواهد؛ اين خودش محصول مهندسي فرهنگي است. الان به نظر مي‌آيد در يکپارچگي ساختار فرهنگي کشور براساس قوانين موجود مانع ايجاد شده است. در اين مقطع اتفاقي که بايد بيفتد اين است که ساختار فرهنگي کشور، نه دستگاه‌هاي فرهنگي-چون من ساختارهاي فرهنگي را اعم از دستگاه‌هاي فرهنگي مي‌بينم- بايد بازمهندسي بشوند. ازجمله اتفاقاتي که در اين بازمهندسي بايد بيفتد، حل مسئله تعدد فرماندهي است. بايد وحدت فرماندهي پيدا کند. الان دستگاه‌ها و ساختار فرهنگي ما، وحدت فرماندهي ندارند. ممکن است بگوييد رهبري در راس هستند و رهنمودهايي مي‌فرمايند. اين رهنمودها تبديل به سياست مي‌شود، به دولت‌ها مي‌آيد، به قانون تبديل مي‌شود، به آئين‌نامه‌هاي اجرايي در دولت تبديل مي‌شود و جلو مي‌رود پس ساختار درست است. اما درست نيست! يعني الان، حداقل در عرصه فرهنگ، ساختارهاي فرهنگي داريد که تحت امر رهبري هستند که مي‌توانم اسم آنها را بياورم و چيز مخفي هم نيست. يک ساختار فرهنگي داريد که تحت امر قوه مجريه هستند. اينها لزوما سياست‌گذاري‌ها، اولويت‌ها، جنس آدم‌ها و دغدغه‌هايشان يکي نيست. خصوصا وقتي که دولت‌هايي سرکار باشند که گرايش‌هاي سياسي و فرهنگي آنها با رهبري زاويه داشته باشد. چنان‌چه در ساليان بعد از انقلاب اين نوع دولت‌ها را تجربه کرده‌ايم. آثار فرهنگي آنها را هم ديده‌ايم. موضع‌گيري‌هايي که مقام معظم رهبري در زمان امام رضوان الله و بعد هم در دوران رهبري‌شان در مقاطع مختلف کرده‌اند کاملا قابل تعقيب است. مثلا در دولت يک فضاي فکري متفاوتي را دنبال مي‌کردند و متمايل به انديشه‌هاي سکولاريستي رفتار مي‌کردند، يک نمودها و بروزهايي پيدا مي‌شده است و مدام رهبري مجبور بوده‌اند تشر بزنند. بعضي جاها هم خيلي مصداقي و مشخص وارد شده‌اند. لذا در اين بازمهندسي، مبناي طرح اين ايده است که بايد فرماندهي فرهنگي کشور در دست ولي فقيه باشد و معني نداشته باشد که بخشي به عنوان اينکه زيرمجموعه قوه مجريه است بگويد من تحت امر رئيس جمهور هستم يا تحت امر وزيري هستم که رئيس‌جمهور قرار داده است. اين يک ايده است. ممکن است خام باشد و تبعا جزئياتش ابهام داشته باشد اما مي‌شود بر روي آن فکر کرد. حداقل اگر سلبي صحبت کنيم اين وضعيت قابل ادامه نيست و تا وقتي که اين وضعيت به اين شکل باشد ما بايد عوارض آن را پس بدهيم.

مثل قضيه حجاب که هر دستگاهي گردن يک دستگاه ديگر مياندازد و الي اخر هم هيچ اتفاقي نميافتد.

کاش تنها به گردن يک دستگاه ديگر مي‌انداخت. بدتر اين است که دو ديدگاه را مطرح مي‌کنند، براساس دو ديدگاه هم تصميم مي‌گيرند و دو موضع را هم اعلام مي‌کنند. اصلا رسما آن مسئول به عنوان مسئوليت خودش يک نوع اعلام موضع مي‌کند و مي‌گويد ما بايد اينگونه عمل کنيم و آن يکي مي‌گويد که ما بايد اينجوري باشيم. آن چيزي که در کف ميدان اتفاق مي‌افتد جز بدتر شدن وضعيت و جري‌تر شدن متخلف نيست. اين وضعيت به خاطر اين است که ما وحدت فرماندهي نداريم.

در آخر اگر نکته خاصي داريد بفرماييد.

من باز همان جمله اولم را تکرار مي‌کنم. اين انقلاب يک کشتي است که همه‌مان در آن نشسته‌ايم و همه ما از قبل آن ارتزاق مي‌کنيم و حيات داريم، بچه‌هايمان در اين بستر بزرگ شده‌اند و دارند بزرگ مي‌شوند و به خودمان مباهات مي‌کنيم که زير بيرق جمهوري اسلامي داريم بزرگ مي‌شويم و بچه‌هايمان بزرگ مي‌شوند. اما خداي متعال به کسي وعده قطعي نداده است که همين‌گونه خواهد ماند

 خداي متعال مي‌گويد: «إن تنصر الله ينصرکم» شما اگر اينطور حرکت کنيد من چندبرابر به شما کمک مي‌کنم. اما در مقابل آن «ولئن کفرتم إنّ عذابي لشديد» اگرخودتان کفران کنيد ديگر خودتان کرده‌ايد و خود کرده را تدبير نيست. فرصت‌ها دارد به سرعت مي‌گذرد و همان‌طور که فرموديد جبهه معارض هم به شدت تلاش مي‌کند چون مخاطره‌اي که انقلاب اسلامي و مهمتر از آن ساختار سياسي و بنيان فرهنگي انقلاب اسلامي براي تمدن مادي دارد را فهميده است. به همين جهت حداقل عرصه فرهنگ را از سياست‌زدگي، سطحي‌نگري و روزمرگي نجات بدهيم. کمک کنيم و بدانيم که اگر کوتاهي کنيم مسئول هستيم و بايد پاسخگوي نسل‌هاي آينده باشيم.

باور کنيم که انقلاب اسلامي و نسل بعد از انقلاب اسلامي ظرفيت بزرگي است و ظرفيت بزرگي را براي ما براي حرکت رو به جلو قرار داده است. همه آنچه عرض کردم حاصلش اين مي‌شود که بايد با هم براي حرکتي رو به جلو همکاري کنيم؛ به جاي اينکه يقه همديگر را بگيريم و زير پاي هم را بکشيم، از همديگر ايرادهاي نابجا و يا ايرادهاي بجا اما بي‌هنگام بگيريم! اگر اينها را رعايت کنيم حتما يک آينده مطمئن و اميدواري را در پيش خواهيم داشت.

 

 





تمامی حقوق این سایت متعلق به دبیرخانه شورایعالی انقلاب فرهنگی میباشد ©