کد: ۱۴۵۴۶۹۸       تاریخ انتشار: ۲۳ اسفند ۱۳۹۶

دکتر نصرالله قادری:
تکلیف‌گرایی رکن اصلی هنر انقلاب اسلامی است
دکتر نصرالله قادری استاد دانشگاه، کارگردان و منتقد تئاتر، یکی از معدود هنرمندان تئاتر است که اجراها و آثار مکتوب وی، علاوه بر داشتن شاخصه‌های فکری انقلاب اسلامی، از حیث ارزش و کیفیت هنری نیز همیشه درخور توجه بوده است و گذشت زمان و موقعیت‌های مختلف هرگز نتوانست عقاید این هنرمند را تغییر دهد.
با دکتر نصرالله قادری در مورد وضعیت امروز هنرمندان تئاتر ایران و ارتباط و آشنایی آنان با اهداف فرهنگی انقلاب اسلامی گفت‌وگو کردیم:
به عنوان شروع بحث، تئاتر و هنرهای نمایشی ما در این زمان چقدر به اهداف فرهنگی که ما از ابتدای انقلاب ترسیم کرده ایم، نزدیک شده است؟
اگر فرهنگ را به تمام زیست یک قبیله که در آن زندگی می‌کنند تعبیر کنیم، امری نیست که بشود برای آن هدف یا برنامه ای نوشت و بعد بخواهیم که به آن برنامه برسیم. فرهنگ باید در باور یک ملت و باور یک جامعه باشد و رشد پیدا کند. رشد فرهنگ نیازمند رشد بخش‌های مختلف از جمله علم، فلسفه، فقه، هنر و.. است.
در بخش فرهنگ آن بخشی که به ما مربوط است یعنی هنر، باید ابتدا اگر در مورد انقلاب اسلامی ‌و اهداف این انقلاب حرف می‌زنیم، باید هنرمند در این راستا را هم تربیت می‌کردیم تا بتواند اهدافی که دارد را در این فرهنگ متجلی کند. خب آیا انقلاب چنین کسی را دارد و اصلا انقلاب چنین نیروهایی را تربیت کرده است؟ یا آیا نیروهای وفادار به انقلاب بر باورهای اولیه خودشان استوار ماندند یا تغییر ماهیت دادند؟ از تغییر ماهیت حرف می‌زنم چون امکان اینکه شما در دیدگاه خودتان تغییر ایجاد بکنید وجود دارد اما اینکه دیدگاه شما کاملا یک دفعه از ماتریالیست به دین برگردد یا از دین به ماتریالیست برگردد امر سهل و ساده ای نیست.
متاسفانه انقلاب اسلامی‌ هنرمندان خودش را تربیت نکرده است و آنهایی که به نام هنرمند انقلاب هستند به چند گروه تقسیم می‌شوند: دسته ای که باورمند انقلاب هستند و تعهد دارند اما تخصص و دانش ندارند؛ گروهی هستند که تخصص اندکی دارند و نان ریش‌شان را می‌خورد و ریشه ندارند؛ گروهی هم هستند که باورمند هستند و تعهد و تخصص دارند ولی مطرود هستند و وقتی که بمیرند ارزش و قدر و قیمت آنها دانسته می‌شود. مثلا برای من نمونه دسته سوم سید مرتضی آوینی است. بدلیل اینکه از نزدیک ما با هم کار می‌کردیم به عنوان هنرمندی که نوع خاصی از سینمای مستند را ابداع کرد- البته همه اینها را بعد از مرگش گفتند- تا وقتی که زنده بود از هر دو طیف مورد حمله بود یعنی هم روشنفکر نماها و هم مذهبی نماها. حتی آمده بودند و او را از طبقه چهارم ساختمان مجله سوره می‌خواستند پایین بیندازند که یا توبه کن یا تو را پایین می‌اندازیم و می‌کشیم. او بعد از مرگش قدر و قیمت پیدا کرد اما آیا دیگر ما می‌توانیم یک مرتضی دیگر داشته باشیم و چقدر وقت لازم است که یک مرتضی دیگر ساخته بشود. نه، به باور من نه آن اهداف تبیین شده است و نه هنرمندان ما به آن رسیده اند. به طور خیلی ساده هم اگر شما در جامعه ما نگاه کنید امروز در همه چیز ـ و برای من در هنر- معیار و ارزش پول است. اینکه شما از من بخواهید کاری را در ارتباط با انقلاب انجام بدهم اولین پرسش من از شما این است که چقدر به من می‌دهید. یعنی روحانیت، معنویت و قدسیت اثر هنری گرفته شده است و مادّیت بر آن حاکم است. وقتی مادّیت پا به وادی هنر بگذارد، هنر از شان قدسی اش ساقط می‌شود و پا به دنیای صنعت می‌گذارد.
این سوال پیش می‌آید که چرا ما این کار را نکردیم؟ چرا مسئولان و کسانی که این اهداف را درقالب نقشه مهندسی فرهنگی کشور ترسیم می‌کردند، به تربیت نیروی انسانی توجه نکردند؟
حقیقت این است که در اول انقلاب تعدادی از آدم‌هایی که سردمدار امور فرهنگی بودند، باعث دلزدگی هنرمندان شدند. یا مثلا در دانشگاه‌ها با قلع و قمح بیرحمانه اخراج اساتید، مانع این رشد شدند. اگر ما این باور را داشتیم که علم را بجویید حتی در چین، آن وقت اگر استادی که اینجا بود حتی بر فرض محال هم این استاد در خط ما نبود، لااقل می‌توانستیم از دانش او استفاده کنیم.
نکته دیگر این است که آنهایی که مسئولیت سیاسی می‌پذیرند اصلا با امری به اسم فرهنگ آشنا نیستند بلکه بیشتر سیاست زده هستند به همین دلیل هنر انقلابی ما هنر شعاری است. چون تعریفی که ما از هنر داریم تعریفی است که مارکس در مانیفست خود ارائه داده است. مارکس در مانیفست خود می‌گوید هنر ابزاری است برای ابلاغ پیام. خب در ایدئولوژی مارکسیسم هدف وسیله را توجیه می‌کند یعنی شما برای اینکه به این هدف برسید مجاز هستید که از هر وسیله ای استفاده کنید. خب وقتی ابزار شما هنر بشود یعنی از ساحت قدسی هنری آن سقوط کند و به ابزار تبدیل بشود چون می‌خواهید به هدف برسید از هر چیزی مجاز است استفاده کنید به همین دلیل دیگر هنر ندارید اما یک شعارنامه خوبی دارید. به این دلیل شما دیگر هنرمند ندارید اما شبه هنرمند دارید. این نوع تفکر برای چند دهه پیش است. اگر شما به دهه 40 ایران برگردید، دهه 40 دوره تسلط حزب توده بود. در این دوران هر کسی توده ای بود، هنرمند بود و هر کس از حزب توده بیرون می‌آمد حتی اگر هنرمند بود از هنرمندی اش ساقط می‌شد مثل جلال آل احمد، خلیل ملکی. یا مثل جناب بیضایی و جناب رادی که اینها چون هیچ وقت توده ای نشدند به عنوان هنرمند آنها را نمی‌شناختند. تعریفی که از هنرمند داشتند این بود که هنر بر ضد حاکمیت باشد. هنوز ما چنین تصوری را داریم. تصور ما این است که هنر باید ضد حکومت باشد. یک بخش کوچکی از هنر، هنر سیاسی است که می‌تواند ضد حکومت باشد و جذاب این است که آن روی سکه هنر سیاسی، می‌تواند حامی ‌حکومت باشد. یکی از دلایل آن شاید این بوده است که اساساً در طول تاریخ هر وقت شیعه حاکمیت پیدا کرده است- که در دوران علی بن ابیطالب 5 سال بیشتر حاکمیت پیدا نکرده است-، شیعه دائماً در حال دفاع بوده است برای اینکه بماند. دائماً به شیعه هجوم آورده اند. برای ما نیز در انقلاب چنین اتفاقی افتاده است یعنی به محض اینکه انقلاب صورت می‌گیرد، یک جنگ به ما تحمیل می شود و باید دفاع کرد. بعد از دفاع و جنگ، یک محاصره اقتصادی صورت می‌گیرد. بعد یک هجوم فرهنگی عجیب و غریب صورت می‌گیرد. اما من بیشتر با نیروهای درونی آن سیاست‌گذاران کار دارم- آنهایی که خودشان را باورمند آن اندیشه نشان می‌دادند- می‌بینیم که یکی یکی در ماهیت باور ندارند و به چیز دیگری می‌اندیشند. به این دلیل در این وسط هنر و مشخصا فرهنگ اساسا مسئله مسئولین نیست که برای آن برنامه بنویسند. آن برنامه‌های چشم انداز 5 ساله، 10 ساله، 20 ساله و 40 ساله ای که نوشته شده است ببینید که فرهنگ کجای این جامعه است. به یک مثال ساده دیگر در جامعه دقت کنید. دستمزد سر مربی تیم فوتبال معادل چیست؟ حقوق یک فول پروفسور در دانشگاه ما چقدر است؟ دستمزد یک فصل آقای سرمربی فوتبال معادل تمام عمر 5 فول پروفسور است؛ معادل بخش اعظم پژوهش جامعه ما است. خب وقتی ما اینقدر به تن و نه به روان، نه به روح و نه به اندیشه اهمیت می‌دهیم قطعا این برنامه نوشته شده است که چنین حمایت‌هایی صورت می‌گیرد! قطعا جزء برنامه فرهنگی مدون شده است که باید این همه از فوتبال، از ورزش حمایت بشود اما مثلا از تئاتر، ادبیات و سینما حمایت نشود. حتما جزء برنامه شان بوده است! به همین دلیل باور ندارم که برنامه مدونی وجود دارد یا اصلا فرهنگ مسئله مسئولین ما این باشد. مسئله مسئولین ما سیاست زدگی و پست حکومتی است. این‌که سر پست باشند و هرچه هم دستور داده می‌شود همان را هم بگویند.
بعضی از مسئولین تئاتر و فرهنگ کشورمعتقدند که بعد از انقلاب تئاتر نسبت به هنر پیش از انقلاب متحول شده است و همین که در فضای انقلاب داریم تنفس می‌کنیم، این هنری است که با انقلاب ارتباط دارد. آیا به نظر شما این گزاره، گزاره درستی است؟
ما در ایران یک چیزی را یاد گرفته ایم که هر چیز حرامی ‌را هم با تغییر اسم آن حلال کنیم. مثلا می‌گوییم رقص حرام است اما اگر اسم آن را حرکات موزون بگذاریم، حلال می‌شود. خوردن آبجو حرام است اما اگر نام آن را ماء الشعیر بگذاریم، حلال می‌شود- نه اینکه بگویم ماء الشعیر حرام است چون الحمدالله این الکل ندارد. با تغییر اسم‌ها چیزی عوض نمی‌شود. هنرمندی که باورمند به اسلام بوده است، پیش و بعد از انقلاب فرقی ندارد. پیش از انقلاب هم همین‌ها بودند. آیا می‌توانند منکر این بشوند که هنرمندان بزرگی که الان داریم در آن دوره ضد اسلام بودند؟ همین‌ها بودند که در زندان بودند. همین‌ها بودند که با آثارشان مبارزه کردند. همین‌ها بودند که آثار اسلامی ‌و دینی نوشتند که ذات هنر را دین می‌دانستند. اما اینکه ادعا می‌کنند ما این هنرمندان را متحول کرده ایم. بله، درست می‌گویند. آقای محسن مخملباف متحول شده است. می‌خواهید از چند نفر نام ببرم که انقلاب آنها را متحول کرده است؟ قبول دارم که انقلاب آنها را متحول کرده است اما اینکه چطور متحول کرده است را نمی‌دانم.
در خود هنرمندان ما نیز این دغدغه کم شده است؟ چرا این اتفاق افتاده است؟ ما در قبل از انقلاب هنرمندانی داشتیم که در آن فضای آموزشی کاملاً سکولار تربیت شدند اما آنها سکولار بار نیامدند و پای انقلاب ایستادند. اما بعد از انقلاب ما دیگر نتوانستیم چنین نسلی را تربیت کنیم. آن نسل هم به لحاظ تخصص و هم به لحاظ تعهد فوق العاده بودند. چرا چنین اتفاقی به‌خصوص در دانشگاه‌های هنری ما افتاده است؟
می‌گویند در هر جامعه ای که ربا، ریا و زنا حاکم بشود جامعه سقوط می‌کند. اول نگاه کنید که آیا این در جامعه ما وجود دارد یا نه. دوم هنرمند شبیه یک رزمنده در میدان مبارزه است. کسی از رزمنده دعوت نکرده است که تو بیا و بجنگ بلکه خودش پا در میدان گذاشته است و می‌داند که پای در این میدان گذاشتن مرگ هم دارد، شهادت هم دارد، ناقص شدن هم دارد. هنرمند اینها را پذیرفته است. این به باور او برمی‌گردد. کی این باور خدشه دار می‌شود؟ زمانی که این رزمنده در حال جنگ بفهمد که فرماندهان او همدست دشمن هستند. امید در دلش از بین می‌رود.
مسئله بعدی این است که باور ما باور قلبی نیست. اگر من باورمند به اسلام و باورمند به خداوند باشم، حتی اگر تمام کائنات کافر بشوند در من نباید تغییری ایجاد بشود. شاید آن باور اشکال داشته است. شاید آن باور تبیین نشده بوده است. یکی از دلایلی که این باور در زمان پیش از انقلاب غنی تر بود این بود که در آن موقع ما در مبارزه مستقیم با اندیشه مارکسیسم چپ قرار گرفته بودیم و مجبور بودیم که خودمان را بارور کنیم. به همین دلیل اتفاقاتی می‌افتاد. برای اینکه خودمان را بارور کنیم فکر می‌کردیم که مارکسیست امری علمی ‌است و می‌خواستیم اسلام را هم علمی‌ کنیم و به انحراف می‌رفتیم. اما ما در برابرمان چیزی را داشتیم و با آن در ستیز بودیم و این ستیز باعث می‌شد که ما به عمق آن اندیشه برویم و بیندیشیم. بعد از انقلاب ما خودمان را حاکم دانستیم یعنی گفتیم ما می‌توانیم هر اندیشه ای که مخالف ما است را از بین ببریم و دیگر نیاز نیست که ما در جریان اندیشه کار بکنیم. عده ای که باور قلبی نداشتند. سرنوشت آنهایی که باور قلبی داشتند را ببینند که به کجا رسید. یعنی هنرمند و فیلسوفی که از گرسنگی در خانه اش بمیرد و یک هفته بماند و نفهمند ولی از آن طرف فلان بانکدار بتواند دزدی بکند یا فلان ورزشکار به یک سرمایه سالار بزرگ تبدیل بشود، در آنها یاس ایجاد شد. علت این بود که آن باور اولیه باور قطعی نبود. اگر ما باور قطعی داشته باشیم، در هر میدانی، مسئله اصلی این نیست که کسی از ما دعوت کرده است که بیاییم و هنرمند بشویم. به شخص ما برمی‌گردد.
شاید آن خودسازی که بایست در ما صورت نگرفته بود. به همین دلیل است که آنهایی که تعهد دارند اما تخصص ندارند، خیلی قرص و محکم تر از این گروه دوم ایستاده اند اما متاسفانه آنچه خلق کردند اثر هنری نبود.
مسئله دیگر این است که پارامتر چهارم هنریعنی علت غایی آن، مخاطب است. ما هنر را خلق می‌کنیم که عرضه کنیم اما زمانی که این عرضه کردن در پی نام و نان باشد، صاحب تو می‌شود. ما موظفیم، مسئولیم، که عملی را انجام بدهیم اما حصول نتیجه آن دیگر به ما بستگی ندارد. خداوند اگر به ما استعدادی داده است باید به آفرینش هنر بپردازیم. من وظیفه ام را انجام داده ام اینکه آیا خریدار دارد یا نه، دیگر به دیگران مربوط است. اما وقتی که دیدیم که رقیب ما توسط سیستم بیشتر پذیرفته و مطرح شد و بیشتر فروش رفت، شهوت فروش هم ما را گرفت. به همین دلیل کم کم این باور کمرنگ شد.. امام صادق می‌فرماید در مجلس شراب نروید، چرا؟ چون محیط تاثیر می‌گذارد. از نظر علمی‌هم 4 پارامتری که در شخصیت آدمی‌ موثر هستند اولی وراثت و دومی ‌محیط است. اگر در محیط استواری محکمی ‌نداشته باشیم به ناچار تغییر رنگ می‌دهیم.
فرض کنیم که هنرمندی داریم که به اسلام و انقلاب اصلا معتقد نیست. مجبور است به عنوان هنرمند به انسان معتقد باشد چون تئاتر در مورد انسان است. پس به عنوان یک هنرمند عرصه تئاترحداقل باید مثلا درد آوارگان سوری یا جنایاتی که داعش انجام می‌دهند باید برای مان مهم باشد؛ اما برای هنرمندان ما انگار جهان پیرامونی وجود خارجی ندارد. یعنی آن‌قدر به قول شما دغدغه این را دارند که یک حرف سیاسی آبکی بزنند و فکر کنند که حرف خیلی مهمی‌ هم دارند می‌زنند،همه فضای ذهنی هنرمند ما را پر کرده است. اما می‌بینیم هنرمندان در اروپا در مورد مهاجران و درد و رنج آنها یا در مورد اتفاقاتی که در خاورمیانه می‌افتد، فیلم و تئاتر می‌سازند. چرا ما اینطور شده ایم؟
چون یک مقوله ای در فرهنگ استعمار جدید وجود دارد اما الان به شکل مدرن آن به کار می‌گیرند به نام «الیناسیون» Alienation. الیناسیون یعنی از خود بیگانه کردن. این از خود بیگانه کردن گاهی آگاهانه و گاهی ناخودآگاهانه است. ما به نوعی نهیلیزم ناخودآگاهانه دچار شده ایم. در اثر سرخوردگی‌هایی که برای ما پشت سر هم بوجود آمده است، به دلیل اینکه شاید غایت و هدف نهایی ما معاد نبوده است. همچنین در اثر اندیشه ورزی جهان استکبار به زیبایی برنامه ریزی کرده است که بتواند الیناسیون فرهنگی را در جوامع در حال توسعه بوجود بیاورد. به این دلیل اگر یک انسانی در جهان غرب وجود دارد و این دغدغه‌ها را دارد انجام می‌دهد این دغدغه‌های شخصی اوست. دغدغه ای است که درد اوست که درد مشترک بشری است. اما وقتی در جهان نگاه می‌کنیم که در همین واقعیت دارد زندگی می‌کند و همین بدبختی‌ها را دارد می‌بیند و غرب جوری عمل می‌کند که او را از خود بیگانه می‌کند، اساسا مردن و زنده بودن برایش مهم نیست چرا. برای نمونه این مثالی که از سوریه و داعش زدید، این برای هنرمند مسئله نیست چون می‌گوید این امری حکومتی است. حکومت فرمایش کرده است که چنین بشود و من برای اینکه هنرمند بشوم باید ضد حکومت بشوم پس مردن آدم‌ها در سوریه برای من مهم نیست. اما این موضع گیری در شکل اندیشه ای برای ما مسئله نیست اما در شکل شعاری اگر برای ما نان و آبی داشته است به آن پرداخته‌ایم. علت آن همان تعریفی است که آن اول گفتم. وقتی این تعریف از هنر بوجود آمد که هنر باید اساسا علیه حکومت باشد، هر چیزی که تصور کنیم که حکومت فرمان داده است هنرمند ما می‌خواهد جلوی آن بایستد که پز اپوزیسیون بگیرد. نکته جالب اینجاست که تمامی‌ این هنرمندان با حکومت همکاری هم می‌کنند و جزء این سیستم هم هستند اما آن پز اپوزیسیون را هم دارند. نکته عمده تر این است که آیا اساسا ما درد داریم. آن هنرمند غربی همه چیزش تامین است و زندگی دارد می‌کند. حالا وقتی یک فاجعه را می‌بیند، آن را ادراک می‌کند. ادای داشتن درد را در نمی‌آورد. این برای او یک بازی سیاسی نیست. رنج مقدس را ادراک کرده است به همین دلیل در برابر این پدیده‌ها عکس العمل نشان می‌دهد. اما شاید ما چون در آب هستیم، این را نمی‌فهمیم.
مراکزی مانند شورای عالی انقلاب فرهنگی، وزارت ارشاد چه کاری می‌توانند بکنند که این فضا را کمی ‌عوض شود و ما ‌به هویت حقیقی خودمان بر گردیم؟
امروزه متاسفانه در اثر شعارهایی که داده شده است- حداقل در حیطه ای که من کار می‌کنم- همه هنرمندان پیغمبرانی هستند که امت ندارند. این اولین فاجعه است. همه هنرمندان ما نظریه پرداز هستند. همه هنرمندان ما کارگردان هستند، بازیگر هستند، طراح صحنه هستند، نمایشنامه نویس هستند. همه ایسم‌های پسا پست مدرنیسمی ‌را می‌شناسند. همه اندکی دانش دارند و تصور می‌کنند که بر تمامت آن دانش تسلط دارند. همه سعی می‌کنند که از جایی به حکومت بزنند پس هنرمندتر هستند. دغدغه، بازی است. دغدغه، شوخی است. یعنی اساسا آن دانش وجود ندارد. این دانش نه نزد هنرمندان ما و نه نزد مسئولین وجود ندارد. از مسئولین شورای عالی انقلاب فرهنگی بپرسید در سال چند تئاتر می‌بینند. آیا اصلا تئاتر دیده اند یا نه؟ اصلا فرق بین تئاتر و سینما را می‌فهمند یا نه؟ اگر به آنها بگویید تئاتر فکر می‌کنند که باید یک پی اس، یک سناریو، داشته باشد و فیلمش را ببینند. نمی‌دانند تئاتر چیست. خب مسئولی که تئاتر ندیده است بعد می‌خواهد بنشیند و راجع به تئاتر برنامه بنویسد؟ این امر غیر ممکن است. باز اگر سینما نرفته باشند، در خانه‌شان فیلم دیده اند.
از طرف دیگر بدون تعارف و اگر بخواهیم شرافت داشته باشیم و روبه روی آینه حرف بزنیم، دغدغه هنرمندان عمدتا پول است. یعنی می‌خواهیم کار کنیم که بفروشد که پول به دست بیاوریم. یا پستی به دست بیاوریم و در مقر حکومتی بنشینیم تا باز هم پول به دست بیاوریم. یعنی مسئله اصلی و دغدغه اصلی امروز پول و مادّیت است. به همین دلیل ببینید که اندیشه مشعشعانه هنر خصوصی در زمینه تئاتر ما را به کجا رسانده است! این تئاتر خصوصی پول می‌خواهد پس سعی می‌کند که بفروشد. تاکید من بر روی همین نوع تلفظ است؛ باید «بفروشد». چون باید بفروشد، باید یک ستاره و یک سلیبریتی بیاورد که بفروشد. پس فرهنگ کجای کار می‌رود؟ خب شما اگر در همین موضوع بگویید فلسفه باید پول خودش را دربیاورد، فقه باید پول خودش را دربیاورد آن وقت فیلسوف و فقیه باید کاری بکند که مخاطب داشته باشد که آن را بخرد. آیا چنین چیزی امکان پذیر است؟ آیا امکان دارد که فلسفه خصوصی بشود و پول خودش را دربیاورد یا نه، حکومت و سیستم باید به یک فیلسوف و یک اندیشه کمک کند. به یک فقیه کمک کند که به کارش برسد. خب وقتی دولت حمایتش را برمی‌دارد. اول همین اندیشه، اندیشه نو و آوانگاردی می‌آید. از آن طرف هنرمند چون آموزش ندیده است و چون اساسا با مقوله آشنا نیست، به سهل الوصول ترین چیز می‌پردازد و اسمش را هنر می‌گذارد. می‌گوییم این کاری که شما انجام داده اید چیست؟ می‌گوید این یک اثر پست مدرن است. می‌گویید یک تعریف از پست مدرن به من بدهید. او حتی نمی‌داند که پست مدرنیسم رویکردی است به سنت. به همین دلیل به هنرمند می‌گویید چرا اثر شما داستان ندارد، می‌گوید پست مدرن است. می‌گوییم چرا اثر شما پایانش باز است ـ چون اساسا پایان باز در هنر وجود ندارد و نتیجه است که باز است ـ می‌گوید این هنر مدرن است. خب این اتفاق به دلیل تهی شدن سیستم دانشگاه از استاد خوب است. نتیجه شعار دادن جوان گرایی و بعد اینکه دانشگاه‌ها یک دفعه دانشجوی زیادی گرفتند و بعد از بیرون آمدن باید به آنها کار می‌دادند. آن سیستمی ‌که در غرب وجود دارد در اینجا نیست. در غرب هر سالنی یک دراماتور دارد. دراماتور شما را دعوت می‌کند که می‌توانید کار کنید یا نه. اما امروز در اینجا سیستم نمی‌تواند به کسی بگوید که شما نمی‌توانید کار کنید. شورایی به نام «شورای نظارت و ارزشیابی» وجود دارد اما همه کارگردانان ما مدعی هستند که این شورا تنها باید ممیزی عقیدتی بکند و حق ندارد که بگوید که کار تو ارزش هنری دارد یا نه. یعنی هیچ معیار و ملاکی برای انتخاب نداریم. هیچ ملاک و انتخابی نداریم که چه کسی هنرمند هست و چه کسی نیست. چه کسی کارگردان هست و چه کسی نیست. این وضعیت در حیطه تئاتر فاجعه است. در سینما حداقل یک قانون‌هایی خانه سینما دارد اما درتئاتر این اصلا یک شوخی مطلق است. من باور ندارم که سیستم می‌تواند کاری بکند چون به باور من اتفاقا سیستم می‌خواهد این را خراب کند. اگر نمی‌خواست خراب کند از شورای عالی انقلاب فرهنگی تا شورای فرهنگ عمومی ‌تا وزارت ارشاد، آیا یک متخصص متعهد سر کار هست یا نه. عمدتا سر سیاست است که آن فرد انتخاب می‌شود و سر پست می‌گذارند. و وقتی مدیر سر میز ریاستش نشسته است آن رزمنده ای نیست که روی میدان مین راه برود بلکه آدمی‌است که با این شعار و این ترانه آمده است :«همه چی آرومه ما چقدر خوشبختیم»
یعنی با همان تعبیری که شما گفتید همینکه ما هنرمندان را اینچنین کرده ایم، متحول کرده ایم. همین که در جامعه الحمدالله همه کار می‌کنند. همین که الحمدالله همه اینها هست. همین که اعتراض و عصیانی نمی‌شود، راضی هستند. ما یادمان رفته است که ما شیعه علی (ع)هستیم. اگر علی (ع) جاذبه داشت، دافعه هم داشت. دافعه امروز وجود ندارد. امروز دافعه برای هنرمند حقیقی است که او را خانه نشین کرده اند تا دق مرگ بشود. پس من مایوس هستم که از طرف سیستم کاری صورت بگیرد. اگر می‌خواست کاری بکند این سی و اندی سال کار می‌کرد. در دانشگاه همین است. در هر جای جهان 6 ماه یک بار استاد را پیش یک روان شناس می‌برند تا ببینند صلاحیت رفتن سر کلاس را دارد یا نه. ببینید چه کسانی دارند در دانشگاه‌ها درس می‌دهند و با کدام صلاحیت. قبلا جایی بود به اسم دانشگاه تربیت مدرس با یک سیستم بسیار پیچیده که اجازه تدریس در دانشگاه می‌دادند اما الان من دائما به دانشجویانم می‌گویم که اگر مامان من هم جزء هیئت علمی‌بیاید، کامل است. هر کسی از دم در دانشگاه رد شده است دعوت به تدریس شده است. سیستم تدریس از هم پاشیده شده است. اصلا نظارتی در آنجا وجود ندارد. مسئولین آن بالا هدفشان تنها این است که وزیر، وزیر بماند. جرات این را ندارند که یک آئین نامه و بخش نامه ای داشته باشند که بگویند هر کسی معلم نیست. همانطور که مسئولین تئاتری جرات این را ندارند که بگویند تو کارگردان نیستی و آن دیگری هست. چرا؟ چون خودش متخصص این امر نیست که صلاحیت این کار را داشته باشد. خود جامعه تئاتری هم به دلیل این بازار مکاره ای که وجود دارد هیچ قانون و ضابطه ای را نمی‌پذیرند. تنها امید من به این است که هنرمندان واقعی، آنها به داد برسند. حتما این اتفاق می‌افتد. در همین بازار مکاره ای که شما می‌بینید که در صحنه شو اجرا می‌کنند، ترانه اجرا می‌کنند، مثلا تابو شکنی می‌کنند. تابو شکنی‌های مستهجن جنسی می‌کنند- و این غالب جو هنر ما است- برای اینکه بفروشند و ادعای مبارزه هم دارند. امید من فقط به خود هنرمند است که آنها بتوانند تک نفر تک نفر را تربیت کنند که در آینده شاید اتفاقی بیفتد. به دلیل اینکه ایمان دارم که با وجود این اوضاع هنر و تئاتر نمی‌میرد و خواهد ماند. اما اینکه این درد مسئولین یا درد شبه هنرمندان باشد، اینطور نیست. اگر حکومت واقعا سر عقل آمده باشد، به همه اینهایی که پول و شهرت می‌خواهند که الحمدالله به همه اینها عطا کرده است، بیشتر می‌دهد که اینقدر سیر بشوند که آروغ بزنند و دیگه نتوانند کار کنند. آنها بنشینند تا آن وقت هنرمندانی که تربیت کرده اند. همین تک نفر تک نفری که این هنرمندان دق مرگ شده تربیت کرده اند، آنها بیایند و اتفاقی ایجاد بشود. یا اینکه کار دیگری بکنند. سیستم ما که خیلی ساده است و همه چیز را که از چین وارد می‌کند. این را هم راحت از چین وارد بکند.
در پایان اگر صحبت خاصی دارید، بفرمائید.
حرف خاصی ندارم اما مسئله این است که می‌گویند یک کسی داشت پایه در باغی را بدون سر و صدا می‌برید. یکی رد شد و از او پرسید داری چه کار می‌کنی. گفت دارم ساز می‌زنم. او گفت پس کو صداش. گفت فردا صبح در می‌آید. فردایش آن طرف آمد ببیند صدای ساز چیست. وقتی که آمد صدای ساز رو شنید؛ صاحب باغ آمده بود و سر و صدا می‌کرد. فرهنگ ارتشی است که در سکوت می‌جنگد. کاری که ماهواره‌ها با فرهنگ ما در این جامعه کردند، با پوشش، اخلاق و رفتار ما کردند این است که آدم‌ها را معتاد کردند. فرهنگ این جامعه را فروپاشیدند. امروز اگر نخواهیم ادای بازی‌های مقبول را در بیاوریم، هیچ ایرانی نیست که عشقش این نباشد که گرین کارت آمریکا را داشته باشد. دیگر عشقش این نیست که ایرانی باشد. دیگر پز این را نمی‌دهد که ایرانی است. بسیاری از دوستان که در بعضی از سفرها می‌رویم می‌بینم که با خجالت در گوشه ای می‌روند و نماز می‌خوانند. در جمع‌های هنری واجباتشان را با خجالت و یواشکی انجام می‌دهند. گاهی هم الحمدالله بسیاری انجام نمی‌دهیم. چرا این اتفاق افتاده است؟ این آن ارتشی است که دارد با سکوت می‌جنگد. اما با تمام این هجوم که مسئولین به فکر آن نیستند که اولین لطمه آن را خودشان می‌خورند، من باور دارم که یک فردوسی بود که توانست زبان فارسی را زنده نگه دارد. یک نفر. ما آن یک نفرها را داریم و با یاری حق و به امید آن تک نفرها انشالله هنر ما آن چیزی که باید باشد، باشد.




تمامی حقوق این سایت متعلق به دبیرخانه شورایعالی انقلاب فرهنگی میباشد ©